25

سکانس 25

صبحِ تفتان

73 بیت

٭ ٭ ٭
سحرگه که از پشتِ تفتان دمیدسپاهِ سحر، پرده از شب کشید
جوانان به هر سو دوان در شتاببه جُستن شدند آن گیاهِ خوشاب
یکی زد به صحرایِ پُر خاک و سنگیکی در شکافِ دلِ کوهِ تنگ
به دامن گرفتند «اُشنانِ» خشککه آمیخت در باد با بویِ مُشک
یکی سنگ کوبید و بر هم شکستیکی دیگ بر آتشِ تیز بست
به جوش آمد آن تلخ‌مایه، سیاهنمد شد سِپَر، تا بپویند راه
به فرمانِ زروان، همه هم‌نبردنقاب از نمد بسته بر روی زرد
به آهستگی در دلِ مرگ و گردنهادند پا، بی‌صدا، گرم و سرد
بپیموده شد هفت فرسنگ راهمیانِ تپش‌های خورشید و ماه
چو خورشید در قلّه‌یِ کین رسیدامان از دل و جانِ یاران برید
زمین شد یکی کوره‌یِ پر گدازرهِ رهروان کرد، گردن‌فراز
برآهیخت خورشید تیغ از بلندبه جان‌های تشنه فکنده کمند
هوا سربی و سینه‌ها غرقِ دردبرآمد زِ هر سو یکی آهِ سرد
نمانده به تن توش و در نای، دمبپوسید جان در هجومِ ستم
چو سرخی به بالینِ مغرب غنودهوا، چادرِ مرگ بر رخ گشود
هوا شد قفس، خاک شد گورِ تنگنفس گشت سنگین در آن گودِ زنگ
زمین غرقِ خاموشیِ بی‌کرانهوا، تیره از مرگِ پنهان در آن
به هر سو، نگاهی پِیِ جان دویدبجز لرزشِ سایه، چیزی ندید
نمدها بر آن چهره‌هایِ دُژَمنبودند جز چاره‌ای در عدم
دهان باز کرد اژدهایِ زمیندمید آن دمِ هُرمِ زهرآفرین
هوا شد پر از سایه‌هایِ غریبنفس در گلو، شعله‌ای در نهیب
سیاوش بیامد به نزدیک پیربجوید مگر، رازِ سِحر کویر
بگفت: «ای کهن‌سالِ فرخ‌نهادکه جانت ز بندِ زمان گشت شاد
حسابم همی مرگِ ما را بدیدخِرَد، خطّ بطلان بر این ره کشید»
نگه کرد بر پیر و حیران بمانددر آن چهره، رمز رهایی بخواند
بگفت: «این قرار از چه روی است و چیست؟چرا در رُخت، ذرّه‌ای بیم نیست؟
همه خیلِ ایل از دَمِ اژدهاندیدند راهی به سویِ رها
ولی در تو گویی که جانی دگرنشسته است فارغ ز خوف و خطر
ببین لرزه در جانِ این لشکر استتو گویی که ره، کامِ یک اژدر است
حسابم بگوید به خط و شمارکه مرگ است ما را در این کارزار
نوشتم به جَدول، منِ پاک‌کیشکه نَتْوان نهادن یکی گام، پیش
نَفَس چون سر آید، خِرَد بی‌نواستسرانجامِ این ره، به سویِ فناست»
بدو گفت زروان که: «ای پاک‌کیشبه فرمانِ دل، گام بگذار پیش
حسابِ تو بر دورِ چرخِ زمانکجا عشق گنجد به شرح و بیان؟
تو در بندِ نِسبت، من اندر یقینتفاوت میان است، از آن به این
خِرَد گرچه در راه، مشعل‌فروزولی پیشِ این دیو، شمعی به روز
تو با چشمِ دانش، رهی دیده‌ایبه مانندِ بیدی بلرزیده‌ای
ترا دانش آیینه چاه بودکجا واقِف از قدرتِ راه بود؟
نگه کن ستاره که دل‌داده استز زنجیرِ این ترس، آزاده است
نترسد ز طوفان و هُرمِ شدیدکه او در درون، نورِ دیگر بدید
پدر را از او دیوِ صحرا ربوددر آن دم که جز هُرمِ آتش نبود
بپوشاند مادر به این خاک، سَرمن او را گرفتم چو جانِ جگر
بزرگش بکردم در این شوره‌زارشد او مَحرمِ رازِ این کارزار
بدانست کاین ریگِ زهرآفریننلرزاند آن را که شد پاک‌بین
بیا و مکن تکیه بر این حسابکه دریا نگردد زِ موجِ سراب»
در آن دم که بویِ تباهی دمیدبه زیرِ نمدها، نَفَس شد پدید
نمد بود و آن «شور» جادونشانکه می‌کوفت بر تلخیِ جانستان
چو ریگِ روان، لب به کین باز کردسمومِ سیه، رقصِ خود ساز کرد
بخارِ جگرسوز، از آن چاکِ شومبپاشید زهرش بر آن مرز و بوم
نمد گشت جوشن، سِپَر شد به رویبه نیرویِ اُشنان و آن تُرش‌بوی
یکی زان میان، غَرّه بر خویشتننپوشاند رُخ، پیشِ آن اهرمن
نقاب از رخِ خود به خواری فکندبزد بر خِرَد، ریشخندی بلند
بخاری سیه از بنِ چاه جَستدَمِ اژدها بر گلویش نشست
سیه شد رُخَش، همچو تاریکِ گوربیفتاد و جان داد، با صد فتور
هراسید لشکر زِ بیمِ بَلاصدا زد سیاوش به بانگِ رَسا:
«مبندید چشم از خطِ مصلحتبیابان ندارد به کس، مرحمت»
نگه کرد زروان به آن جانِ پاککه شد ناگهان، طعمه‌ی تیره خاک
بگفت: «ای جوان، این تکاپویِ ماستکمین‌گاهِ دیو است و باجِ بقاست
بیابان چو لب تشنه گردد به کینستاند یکی جان، زِ رویِ زمین
کسی کو ندانست رازِ سِتیزنیارد که از مرگ، جوید گریز
هر آن‌کس که حُکمِ تو را خوار داشتدر این شوره، بذرِ فنایَش بکاشت
بیا تا نگردیم قربانِ خاکبیابان بُوَد تشنه و سهمناک»
هوا گرچه سربی و جان‌کاه بودخِرَد، مَحرمِ چاره ی راه بود
نَفَس در گلوگاه، لرزان نماندزمین، دیو راهِ سواران نماند
به هر گام، دیوی به زانو نشستسپیدی برآمد، سیاهی شکست
سیاوش که عقلش گمان‌باره بودبه قعرِ بلا، صاحبِ چاره بود
برآمد خروشِ جوانان به دشتکه از کامِ اژدر، سلامت گذشت
به تدبیرِ آن نوجوانِ دلیرشکسته شد آن سِحرِ تلخِ کویر
چو از کامِ لوت، ایل بیرون خزیدافق، جامه‌ای سرخ بر تن کشید
به فرّ کیان و به رایِ مَهینگذشتند از آن خاکِ زهرآفرین
نفس تازه گشت و سر آمد هراسبگفتند پیر و جوان صد سپاس
به پایان رسید آن شبِ هول و بیمبه تدبیر، گشتند بر غم مقیم
چو از گودِ آتش برون آمدندزِ درد و زِ آفت، فزون آمدند

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...