سکانس 26
وداعِ دو آتش
70 بیت
٭ ٭ ٭
سه روز، آفتاب از زمین رخت بستسه شب، ماهِ تابان ز نو برنشست
صدایِ درای و دُهُل میرسیدنویدِ خوشِ آب و گُل میرسید
زنان نغمهخوان بر شترها سوارسویِ مَرغزار و سویِ چشمهسار
چو خورشید زد تکیه بر کوهساربپیچید بویِ خوشِ سبزهزار
درخشید آب و چمن شد پدیدنَفَسهایِ گلگشتِ صحرا دمید
زِ لوتِ سیه، کاروان وا رهیدبه دامانِ کُه، مأمنی برگزید
به ییلاق چون گشت ایل، استواربرآمد غریوِ خوش از هر کنار
صدایِ دُهُل، دشت را مست کردخوشی، قامتِ رنج را پست کرد
در آن دم که هر کس به سویی شتافتسیاوش رهی غیرِ ییلاق یافت
نگاهی به پَستی، نگاهی به اوجدلش گشت لرزان، میانِ دو موج
به ناگه در آن کوچِ سرمستِ شادسیاوش عِنان را به تردید داد
لِجامِ فَرَس سست کرد آن جوانبه شوقِ اقامت در آن آشیان
سکوتش چو کوهی گرانسنگ شددلش با غمی کهنه در جنگ شد
به دل گفت: «ای کاش این راهِ دورهمینجا سرآید، در این خاکِ شور
چه باشد مرا سهم، جز رویِ او؟کدام است گنجی، بِه از بویِ او؟»
چو شب سایه افکند بر دشت و کوهفروخفت غوغا میانِ گروه
سیاوش بماند و یکی کوه درددرونش برآمد یکی آهِ سرد
هجومِ غمی سنگ بر سینه ریختصبوری زِ جانِ سیاوش گریخت
خزید آن سویِ آتش و لب ببستچو شمعی که بر شعله یِ خود نشست
نگاهش به رقصِ شرر، خیره ماندجهان، پیشِ چشمش، سیاهی نشاند
تنِ آتشین، ناگهان سرد شدشراره به چشمش، شبآورد شد
به خلسه درآمد، زِ خود رخت بَستزِ زنجیرِ بودن، به یکباره رَست
زمان ایستاد و مکان محو گشتخیالی، زِ مرزِ من و ما گذشت
پدر تافت از شعله، با بویِ مِهربرآمد زِ آتش، چو تابانسپهر
«بیا ای پسر، مستِ این ره مشوزِ کنجِ سلامت، به چاهی مرو
تو لوتِ سیه را به زانو زدیبه گُردانِ میدان، تو پهلو زدی
کنون نوبتِ کام و آرامِ توستببین ماهِ ییلاق، در جامِ توست
ستاره که همزادِ جان تو شدگل و بلبلِ بوستانِ تو شد
بمان و بزی، قدرِ این لحظه دانمرو در پیِ سایههایِ گمان
به پیشاش بمان، کامِ دل را بجویبنه مِرهَمِ عطر، بر زخمِ روی»
سیاوش نیوشید و خاموش ماندبه مَستیِ دیگر، غزلنوش ماند
چو نقشِ پدر در شرر محو گشتخیالِ سیاوش، زِ تن، رختبست
در آن پردهیِ آتشین، ناگهاننمایان شد آن شیخِ روشنروان
همان پیرِ آذر که در خانقاهبه پیشِ سیاوش، نشان داد راه
بگفت: «ای که در گود، جان باختیزِ تدبیرِ خود، راه را ساختی
مپندار کین دشت، پایانِ توستکه این سبزهزار، آفتِ جانِ توست
ستاره که شد ماهِ این جامِ سَردحجابیست بر چهرهیِ فقر و درد
تو را فرّ زِ آتش، به جان دادهاندرَهَت را به ییلاق، نَگشادهاند
بسوزان تو این کُنجِ آرام راکه آتش نجوید، به جز نام را
در آنسویِ ییلاق، کوهیست تاربرآید از آن، مِهرِ جان، آشکار»
سیاوش در آن خلسه، بیتاب شدچو برفی که در پیشِ مهتاب شد
به ناگه زمین و زمان، تار گشتسُخن، مَحرمِ جانِ بیدار گشت
نه جسمی پدید و نه نوری به جایصدایی برآمد زِ عُمقِ خدای
دَمِ حافظ آمد چو بانگِ سروشبُبُرد از سَرِ مَردِ بیدار، هوش:
«میانِ تو و او نباشد حجاببه جز تو که گشتی بر این رخ نقاب
تویی پرده، برخیز و از آن میانبرون شو، که نَبوَد ز نامت نشان»
نه خواند آن سخن را، که جانش شنیدچو نوری که ناگاه در وی دمید
جهان لحظهای از نظر دور شددل از بندِ بودن چه رنجور شد
ستاره، پناهِ شبِ تارِ اوبه خلوت شد آیینه ی کارِ او
خیالش به چشمانِ او رنگ بسترُخِ ماهِ او، بر دلِ سنگ بست
به دل گفت کین مَنزلِ آخِر استفراقِ رُخَش، خارِ بر خاطر است
فرو ریخت در خویش، سقفِ جهاندلش سوخت زان عشقِ بیخانمان
ستاره همآوایِ خاموشِ اوشنید آنچه بگذشت در هوشِ او
غم یار خود را به جان درکشیدچو در چشمِ او گردِ تردید دید
بدو گفت: «ای مَردِ میدانِ منمشو سست زین عهد و پیمانِ من
سیاوش، تو را راهِ دوری به پیشبباید که یابی تو آن گنجِ خویش
من از جنس خاکم در این سرزمینچو آتش به تقدیر صحرانشین
دلِ من در این ایل، شد ماندگارتو را راهِ دیگر، بُوَد در کنار
برو، مَردِ ره را نشستن خطاستکمندِ محبت، نه زنجیرِ ماست
برو، گنجِ تو در ورایِ من استهمین رفتنت، خونبهایِ من است
بمانم به راهت، که روزی پگاهبیایی تو پیروز، از این کوره راه
نگهدار در خاطر، این ماه رابپیمای مردانه آن راه را»
سیاوش بر آن فَرِّ مَه، خیره مانددر آن قامت، او شوکتِ صخره خواند
نگاهِ ستاره، پناهش بشددر آن راهِ دشوار، ماهش بشد
نزد حرفی و بغضِ خود را فروختنگاهش بر آن قلهیِ دور دوخت
عِنان را بپیچید و مِهمیز زدبه جانِ سکون، حرفِ لبریز زد
بشد بارگی بر سرِ دستِ راستغبار از پیِ اسبِ تازان بخاست
ستاره به قامت چو یک کوه بودولیکن دو چشمش پُر اندوه بود
به صورت، همان دخترِ مقتدربه سینه، یکی عاشقِ منتظر
فرو ریخت اشکی به رخسارِ ماهبماند او و یک سینهیِ پُر زِ آه
دیدگاهها
در حال بارگذاری...