
مات یار
رامین اسدی (مات یار)
اولین شعرم را در جوانی گفتم. نمیدانم دقیقاً چند سالم بود — اما جوان بودم. این بود:
چندی بعد یکی دیگر:
اینا مال دوران داغیِ جوانی بود.
یک بار هم خواستم شعر نو بگویم. شروع میشد با این:
هیچوقت اعتقاد نداشتم شاعرم.
بعد زندگی اتفاق افتاد. با جبر.
سیوچند سال. چیزی ننوشتم.
سهراب میخواندم. دوستش داشتم.
بعد اخوان را کشف کردم.
بعد شاملو را — خیلی.
حافظ هم بود، اما آن موقع فقط فال میگرفتم.
یک شب — نمیدانم چرا آن شب — چیزی نوشتم.
شاید تلاشی بود برای نیمایی، با نزدیک شدن به سبک اخوان. اینطور شروع میشد:
چه میدانند اقیانوس؟
اردک ماهیان زاده در مرداب
دوستانی لطف داشتند و تعریف کردند.
فکر کردم چه شعر خوبی نوشتم.
استادی نقد کرد و گفت اصلاً شعر خوبی نیست.
گفت شعر خوب هر سطرش باید ایجاز داشته باشد.
باید دلیلی داشته باشد. فقط برای پر کردن شعر نباشد.
گفت بهتر است به شعر کلاسیک بپردازی.
«دو راهی واحههای واهی» را هم که در سبک کلاسیک بود برایش فرستاده بودم.
حداقل بلد بودم وزن و ردیف و قافیه را رعایت کنم.
کشف کردم که حافظ فقط برای فال نیست.
هنوز هم مطمئن نیستم شاعرم.
ولی مینویسم.
شعرهای بد و ضعیف را دوست ندارم — حتی اگر قشنگ باشند.