24

سکانس 24

خلوتِ شب و وصالِ ستاره

44 بیت

٭ ٭ ٭
چو خاموش شد بانگِ آن انجمنفروخفت آتش ز کار سخن
شب آمد، دمی سرد بر دشت راندکویری که جز وحشتِ شب نخواند
سیاوش برون رفت تنها به رازسویِ وسعتِ شب، شد او در نماز
نگه کرد بر ریگِ در التهابیکی کوره ی خفته در زیر خواب
پر از وهم شد دیده و دل زِ دردخرد شد در آن تیرگی، روی‌زرد
چنان لرزه‌ای بر وجودش دویدکه در طالعِ خود، سپیدی ندید
بماند او در آن بهتِ شب‌هایِ تارغمش گشت در دیده، بس آشکار
در آن دم صدایی ز پس، نرم‌خویروان گشت چون نغمه‌یِ آبِ جوی
بشست آن غباری که بر جان نشستطلسمِ سکوتِ بیابان شکست
ستاره برآمد چو رخشان‌گهربیامیخت با ماهِ شب، سیم و زر
لبش چون گلِ سرخِ شب‌بوی، بازبخواندش به نام و سخن کرد ساز
بگفت: «ای خرد را ستون و پناهچرا دل سپردی به اندوهِ راه؟
تو کآتش به هِیمِ هیاهو زدیچرا خود در این جلوه، زانو زدی؟
تو آن آفتابی که در شامِ تاردمیدی که بیدار گردد بهار
اگر ایل را عزمِ میدان بُوَدتو را هوش و اندیشه، فرمان بُوَد
مترس از هجومِ شبِ بی‌امانکه تیرِ تو عقل است و جان در کمان
مگیر از دلِ خسته، این نور رامگردان ز جان، چشمِ پرشور را»
سیاوش به گردابِ حیرت نشستبر او راهِ هرگونه پندار بست
نگاهش گره خورد بر دوردستبه جایی که تدبیر، در هم شکست
لبی وا نکرد و کلامی نگفتهزاران سخن در سکوتش نهفت
چنان لرزه‌ای بر وجودش دویدکه سقفِ فلک بر سرش درکشید
ستاره به پیش آمد و رخ نمودغبارِ هراس از روانش زدود
به انگشت، مویِ سیاوش بِسوددری از بهشتِ نهانی گشود
بگفت: «ار تو داری غمِ روزگاربنه سر بر این سینه‌یِ بی‌قرار
بنه سر بر این سینه، کز مِهرِ تبشود کوته این رنجِ تاریک‌شب
که امشب میانِ من و تو خداستحسابِ جهان از من و تو جداست
بیا تا در این "آن"، خدایی کنیمزِ غم‌هایِ فردا، جدایی کنیم»
سیاوش به لبخندِ او خیره ماندنگاهش دلش را به آتش نشاند
نگاهی که در چشمِ هم دوختنددر آن شعله، از خویشتن سوختند
نه حرفی زِ دیروز و فردا زدندکه در بزمِ امشب، به دریا زدند
نسیمی برآمد، گذشت از میانزِ گیسویِ او، بویِ باران‌فشان
سیاوش نفس در نفس گم نمودچو تشنه که بر چشمه‌ای چشم دوخت
به انگشت، مویِ ستاره بِسوددری زان بهشتِ نهانی گشود
دو پیکر به هم چون گره خورد سختغم از کارِ دنیا برون بست رخت
لبش چون به شهدِ لبانش رسیدسیاوش دگر جز ستاره ندید
چنان در هم آمیخت، جان و تَنشکه شد مستِ مست از لب و گردنش
درآمیختند آن دو در شور و شیدچنان کز لبِ شیر، شهدِ سپید
دو ساغر فرو ریخت در یک مدامنماند از دویی، در میان، هیچ نام
چو دو شمشِ زر کآتش آن را گداختزِ نو پیکری واحد از هر دو ساخت
یکی رعد در جانِ‌شان شد پدیدکه جز رقصِ مستانه، چشمی ندید
در آن لحظه‌یِ بی‌خودی، بی‌زمانفرو ریخت سقفِ بلندِ جهان
گسستند از این مرزِ خاکی‌سرشترسیدند بر سایه‌سارِ بهشت
سیاوش بماند و دلی بی‌قراردر آغوشِ لوت و در آغوشِ یار
دو هم‌ره در این راهِ بی‌بازگشتچه زاید ز فردا در این پهن‌دشت؟

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...