منظومه

گیاهخواری

در وزن شاهنامه فردوسی

بیا تا بگویم رهِ راست چیست

به بی‌راهه رفتن، تو را خواست نیست

— آغاز منظومه

157بیت  ·  ۱۰ بخش

❧   ❧   ❧
بخش 1
بیا تا بگویم رهِ راست چیستبه بی‌راهه رفتن، تو را خواست نیست
بیندیش اکنون به بارِ نخستبه خوانی که امروز در پیش توست
سخن از خوراک است و از حالِ تنزِ آیینِ خوردن، زِ سازِ بدن
سخن از جهان است و از خاک و آبکه خون‌خواری آرد به عالم عذاب
سخن از دل است و زِ بیدادِ خویشکه کین می‌نشاند به بنیادِ خویش
پس این دفتر از خیرخواهی بُوَدرهاننده از هر تباهی بُوَد
مکن بر تنِ خویشتن ظلم و زورمَران جسمِ خود را شتابان به گور
بیا کالبد را تو تفسیر کنبخوانش وزان‌ پس تو تدبیر کن
بدن با خوراکِ دد و دام و خونشود پیش از آنکه بدانی، نگون
نشاید که این ساختارِ نکوپذیرد زِ مردار و خون، رنگ و بو
تنِ تو کجا تابِ صید آورَد؟که بیماری و درد و قید آورَد
نیارد تنِ خسته، تابِ شکارکه از گوشت‌خواری شود سوگوار
نمی‌سازد این تن به لحم و به خونکه گردد زِ ریشه، بُنَت واژگون
بخش 2
نگر روده اینسان طویل و درازنشاید بر او گوشت را سوز و ساز
چرا می‌کنی معده را کشته گاه؟لَش و مُردگی، وه! چه کژ کرده راه
بدان طولِ روده که دَه بار توستبه هضمِ نباتات، معیارِ توست
وگر گوشت آید در این راهِ دیربگندد، شود سَم، چو ناید به زیر
بماند در این کوی و ویران کندکه صد درد و رنجت به بنیان کند
بُزاقت که قلیایی و روشن استبه هضمِ نباتات، چون جوشن است
یکی جوهر است اندرونِ دهانکه بگشاید از دانه، بندِ نهان
بُزاقی که دارد نشان از نباتببخشد به هضمِ تو راهِ نجات
بشر می جَوَد لقمه اش با وقارکه دندان و فکّش بود سازگار
مگر لاشه خواران چنین می‌کنند؟که با خون، دهان را عجین می‌کنند
درنده چو گیرد به دندان شکارببلعد همان دَم بدان کارزار
نه دندانِ نیشت شبیهِ دَد استنه فکّت برای دریدن بُد است
ببین فکِ انسان به پهلو رَوَدکه تا سبزه‌ها را به خوبی جَوَد
نه چنگال داری برایِ شکارکه ناخن بُوَد نرم و بی‌اقتدار
کفِ دستِ تو بهرِ چیدن بُوَدنه بهرِ شکار و دریدن بُوَد
نه دندانِ تیز و نه چـنگِ دَدانتو را داده گیـتی، در این سازمان
ببین پوستت را که دارد مَسامکه گرمایِ تن را بَرَد با دوام
کجا گوشت‌خواران عرق می‌کنند؟که با لَـه‌لَـه خود رمق می‌کنند
تنت چون گیاه و نباتات خوردعرق راهِ گرمایِ جان را سپرد
وگر گوشت آری تو در این میانبگیرد مَسامِ تو بویِ گران
نه آن مِعده‌ات پُر زِ تیزاب بُودنه هضمِ لَش و استخوان‌تاب بُود
درنده زِ چـربی نـگردد مـریضرگش بـاز و نـرم است و دور از ستیز
ولی در تـنِ تـو رسـوب آورَدکه چـربی، رَگَت را چو چـوب آورَد
چو بینی یکی میوه بر شاخساردهانت شود چشمه‌یِ بی‌قرار
درنده کجا رنگ و بو را شناخت؟که او بر تکانِ شکاری بتاخت
تو را داده‌اند این توان از گیاهکه بینا کنی چشم و روشن نگاه
نَیابد درنده زِ رنگِ نباتفروغِ بصر یا مسیرِ نجات
بخش 3
ولیکن بپرسند اهلِ گُمانکه «بی‌گوشت، چون می‌شوی شادمان؟»
کسی گویدت «مردِ راهِ نبات!چگونه بُوَد بی‌کبابت حیات؟»
بگو «لذّتِ دل زِ خون نیست، هان!زِ آرامش است و زِ پاکیِ جان»
اگر لذت آزردن و کُشتن استوگر رنجِ حیوان به کام من است
پس این شادمانی نه از مِهر خاستزِ تاریکی آمد، نه از راه راست
مگر کامِ تو از ستم می‌رسد؟و شادیت از رنج و غم می‌رسد؟
نشاید خوشی در غمِ بی‌زبانکه می‌لرزد از بیمِ مرگ، استخوان
چه لذّت که از جان وی، بی‌ امانبرآید فغانی به هفت آسمان؟
مرا سفره بی‌گوشت، پُرنعمت استکه در جانِ من مِهر، با حرمت است
کبابَت تو را گرچه خوش‌کام کردولی سر به سر، عالَم آلام کرد
دمی شد دلَت اندکی شادمانولی شد سرانجامِ کارَت زیان
بپرسد که «پس چیست قوت تو هان؟»بگو «هر چه روید در این بیکران»
مگر توشِ تن جز در این گوشت نیست؟که بی گوشت هم، خوش توانـند زیست
نگه کن به اسب تهمتـن به دشتکه بی‌گوشت‌خواری قوی بنیه گشت
زِ سبزی، زِ دانه، زِ بارِ درختبُوَد سفره‌ام، روشن و نیک‌بخت
یقین کز حبوبات نیرو بَریبِهی بر تن و جان خود آوَری
چه خوش قـوتِ پاکی که از خاک رُستکه هم تـن قوی گشت و هم جان درست
چو پرسند «آیا نه سخت است راه؟»بگو «سخت، کُشتن بُوَد بی‌گناه»
چو عادت شود رحم و صلح و صفانمانَد به دل حَسرتِ اشتها
نَیَرزد به یک لحظه طعمِ دهانستانی تو از جانور، نقدِ جان
بپرسد که «بی‌گوشت، خوانِ تو چیست؟به جز نان، در این سفره انگار نیست؟»
بگو «خاک را صد هزاران نِعَمبروید، که بیرون بَرَد درد و غم»
اگر چشمِ جان را بشویی به مِهرتو بینی چه خوانـی کشیده سپهر
بخش 4
به سیرت تورا گل سزاوار بودکه طبعِ تو با سبزه همیار بود
نه جانِ تو مِیلی به مُردار داشتکه از بویِ خون، قلبِ تو عار داشت
نه درّنده‌ای تو، نه خون‌خواره‌ایبه بزمِ طبیعت، تو مَهواره‌ای
محقّق چو بنشست در سازِ خویشگشود از هزاران نشان، رازِ خویش
که انسانِ دیرین، نه خون‌خوار بودنه خو کرده بر جسم مردار بود
نه هر روز بر سفره‌اش خون رواننه هر دم شکار و نه دندان‌فشان
زِ دانه، زِ میوه، زِ برگِ درختگرفت آتشِ جان و نیرو و بخت
غذایش شگفت‌آور و ساده بوداز ان کو طبیعت بدو داده بود
کنون بنگر این سفره‌یِ تیره رنگکه با جانِ شیرین، برآمد به جنگ
چه شد خویِ دَد بر سرت چیره گشت؟که جانِ عزیزان به خون تیره گشت؟
اگر اصلِ ما با گیاه آشناستچرا میلِ ما سویِ کشتارگاست؟
به آیینِ خود بازگرد ای بشرمکن بیش از این، جانِ خود پُر شرر
که هر کس که با اصلِ خود یار شدزِ قیدِ قساوت، سبک‌بار شد
ببینی اگر سُفره‌ای غرقِ خونشود دردِ قلبت زِ دیدن، فزون
بخش 5
ولیکن در این روزگارِ نیازنشسته یکی غولِ صنعت‌نواز
به جیب و به سودِ کلان بنگرندتو را در ره و چاهِ غم افکنند
به زرّ و به تزویر و صد مکر و زورببندند چشمِ تو را، کورِ کور
فروشند بر تو مریضی و دردکه خونِ جگر، رخ بگرداند زرد
بترس از رگی که شود تنگ و تارزِ چربی که گردد به جانت سوار
فشارِ عروق و ورم در بدنبیاید تو را نزدِ هر انجمن
وزان نقرس و قند و چربیِ خونکه آورد قلبِ تو را سرنگون
سمومی که در جانِ حیوان دَویدبه رگ‌هایِ تو زهرِ کین پرورید
سرانجامِ این سفره‌هایِ گرانشود رنجِ پیری و آه و فغان
یکی غدّه روید به روده پدیدکه از گوشت‌خواری به جانت رسید
خوراکِ لَش و خون، نه افزون کُندکه تن را به تدریج، وارون کُند
چو خون از دهانت درون می‌رودبه جانت همه خشم و خون می‌رود
چو مـردار را در شکـم، جا دهیبه تـن، بذرِ صـد رنج فردا دهی
بخش 6
زِ کینِ همان جانور، پُر زِ کینشوی و بیابی جَزا در کمین
روان را مکن تیره با دام و دَدکه با سبزه، شادیت آسان رَسَد
بگیر از طبیعت یکی خویِ نرمدلت را به صلح و صفا کن تو گرم
نمانَد به جانت دگر اضطراببه نرمی بری سویِ چشمان تو خواب
چو پاکی نشیند به جان و رواندگر رنجِ اعصاب ناید میان
تنِ پاک، اندیشه‌یِ پاک ساختبر آن کس که با سبزه، جان را نواخت
نگر سُفره را، رنگ‌در‌رنگ و پاکزِ احسان شیرین و خوش‌بویِ خاک
بسی میوه و دانه و رُستنیبُوَد بـهرِ جان، مـایهٔ ایمِنی
هزاران رقم نعمتِ خوش‌گواربرآید زِ خاکِ خوشِ نوبهار
چه حاجت به خون‌ریزی و درد و رنج؟که در خاکِ ما، رُستنی گشت گنج
بخور نعمتِ سبز و شادی بجویزِ کُشتارِ جاندار، دیگر مگوی
بخش 7
بسی دانه کز بهرِ انسان بُودبه کامِ دد و دام و حیوان شود
گرسنه بماندند طفلانِ شهرکه فربه شود گاو، با زورِ قهر
زمین خسته شد از تکاپویِ ننگبه هر جا که دیدیم، خون بود و جنگ
نبُد رویشی، خاک بی‌جان شده‌ستبشر دشمنِ باغ و بستان شده‌ست
برایِ یکی لقمهٔ گوشت‌خواربخشکید دریا و شد شوره زار
بسی چشمه‌ها خشک و بی‌جان شدندکه تا گاو و گسفند، مهمان شدند
به آتش کشیدند جنگل مدامکه بر گوشت‌خواری بجویند کام
بریدند سر از درختان پیرکه مرتع کند دام و احشام، سیر
زمین سوخت از تنگیِ آب و نانخوراکِ دد و دام شد سفره‌شان
هوا تیره شد، آسمان پر غبارزِ کُشتار و از صنعتِ بی‌شمار
بخش 8
اگر در قدیم از پیِ اضطرارشکاری به خون شد در آن روزگار
از آن‌رو که انسان به سختی ببودبسی کارها چاره جز آن نبود
زِ تاریخ گویند صیاد بودولی آن سخن، جملگی باد بود
بسی تنگی آمد به پیمانِ زیستکه جز کُشتن آنگه دگر چاره چیست؟
بُد از محنت و تنگیِ آب و ناننبُد سُفره‌ پربار بر مردمان
به ناچار دستش به خون شد درازنه از بهرِ لذت، ز روی نیاز
کنون خوان نعمت فراوان شدهرهِ مهر و پاکی نمایان شده
چه حاجت به خون و به آزار جان؟که رزق طبیعت شده بی‌کران
بخش 9
کنون بنگر این مَسلخِ زشت راببین دوزخِ کُشتن و کِشت را
ببستند جاندار را در قفسبه تنگ آوریدند بر او نفس
مگو جانور حس و دانش نداشتکه بذرِ محبت به دل‌ها نکاشت
مگو بی‌خبر بود از درد خویشکه اشکش گواه است و حالش پریش
بفهمد هراس و غمِ مرگ راببیند به چشمش دَم مرگ را
نه یک جسمِ بی‌جان، که او را نواستزِ درد و زِ شادی، دلش آشناست
سگ و گربه را چون عزیزان بریولی مرغ و گوساله را می دری؟
یکی را به ناز و نوازش بَرندیکی را به تیغ و به آتش دَرند!
یکی همدمِ خانه و خوانِ ماستیکی لرزه بر تن ز زندان ماست
به چشمانِ گاو و به چشمانِ سگنگر، خونِ هستی است در هر دو رگ
اگر جان شیرین به تن، مِهر «او»ستهمان مِهر، در زیرِ «این» رنگ و بوست
به چَشمش نگاهی کن از سِرّ جانببینی در او شوکتِ کهکشان
چرا مِهرِ تو بَهرِ «این» نغمه شد؟ولی سهمِ «او»، تیغِ بر گُرده شد؟
اگر حس و دانش مِلاکِ تو بودپس این فرقِ خونین، زِ بهرِ چه بود؟
رسانند بر جانِ حیوان، گزندبه آزار و شلاق و در یوغ و بند
سرانجام در مَسلخی زشت و تنگبگیرند جانش به صد آذرنگ
به زندان و بیداد و در بند و رنجکُشندش که تا پُر شود کیسه، گنج
به نوعی ستم بر تَنَش می‌کنندکه گویی قفس، مدفنش می‌کنند
به رنجی گران، پروریده تنیکه تا تو بر اندام، دندان زنی
نه یک بار و دو، بلکه صد بی‌شمارشود دشت و صحرا زِ خون لاله‌زار
چو کُشتن به تندی به راه اوفتادبرفت عدل و انصاف و نیکی ز یاد
کجا صلح جویی زِ دنیایِ کین؟که خون ریختی بر دلِ این زمین
چو دستت به خونِ ضعیفان تـَر استجهان در تباهی و ویرانگر است
قساوت چو در پودِ جانت نِشستهمه مرزِ اخلاق و مِهرت شکست
بخش 10
تو با خونِ جاندار، قدرت مجویتو درّندگی را مکن آرزوی
تو انسان و عقل و خِرَد رهبرتنه کشتارِ حیوان بُوَد جوهرت
بشر گرچه بر گوشت عادت نمودبه اصلش ولی او گیه‌خواره بود
یکی مَرکبی را که راهش جُداستبه بیراهه راندن، نه آیینِ ماست
چو چرخی که کج گردد از راهِ خویشکِشد بار را، لیک با درد و ریش
بَرَد طاقت جسم، بارِ گرانولی خسته گردد در این کاروان
تحمل مکن، کین نه آیینِ توستنباتات، در طبع و تکوینِ توست
خِرَد را بکن رهبرِ راهِ خویشمرو سویِ دردی که بینی تو پیش
چو خونی بریزی زِ جانی به خاکنمانَد به جانت دگر روح پاک
به گیتی نمانَد بجز نامِ نیکمزن دست در خونِ جانِ شریک
رهِ سبز، راهِ نِشانِ خداستکه آیینِ پاکی زِ کُشتن جداست
که هرکس که از خونِ حیوان گذشتدرِ باغِ یزدان بر او باز گشت
بیا تا بشوییم این ننگ رابه مِهر آوریم این دلِ سنگ را
بیا تا به سفره، بهار آوریمگل و میوه را در کـنار آوریم

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...