سکانس 23
رهنمودِ سیاوش
62 بیت
٭ ٭ ٭
دلِ پیرِ زروان، پر از درد گشترُخَش از غمِ خفتگان، زرد گشت
بنالید و گفتا: «دریغا امان!کمان برگرفتهست، دیوِ زمان
از آن گـود، اگـر شـب گـذر آوریمز تـن رشـتـهی نـفـس را بـگـسـلـیـم
بدان سویِ بارز مسیرِ نخـُستکزو بود ما را، پناهی دُرُست،
کمین کرده رهزن، به صد مکر و کینبـبـرّد سـر و تن زند بر زمین
وگـر هـم بـمـانـیـم در ایـن کـویـرشـود تـشـنـگی، قـاتـلِ نـاگـزیـر»
سکوتی بیفتاد بر سقفِ ایلچو دریایِ قیر و چو شبهایِ نیل
یکی پیر، شالش به خود سخت بستنگاهش ز بیم از زمین برنجست
نـشـسـتـنـد مردان بـر آن تـیـرهخـاکجـوانـانِ جـنـگـی دلِ سـیـنـهچـاک
کـه راهـی نـمـانـدهسـت، جـز راهِ تـنـگنـه نـایِ گـریـز و نـه پـایِ درنـگ
سیاوش در آن گوشهی تنگ و تارببست آن دو چشمِ پُر از اضطرار
گشودش دگربار با بیم و دردهمان بزم و آتش، همان باد و گَرد
جوانک به چادر، در اندیشه شدخِرَد در نهانش گران پیـشـه شـد
رسـیـدش بـه بـویـی، زِ عـطرِ کُـهـنبـیـاورد بـر وی، نـویـدِ سُـخـن
درآمد زِ خیمه، به نزدِ گروهسویِ پیرِ زروان و مَردانِ کوه
بدید آن بزرگان، برِ آتشیسرافکنده در بهت و در ناخوشی
سـکـوتـی کـه افـتـاده بـر خـیـلِ ایـلبـبـسـتـه لـبِ مـردِ صـاحـبسـبـیـل
لـبـش را بـه گـفـتـن، بـیـاراسـت، نـرمبـرافـروخت آن سـردیِ جـمـع، گـرم
بـگـفـت: «ای دلیرانِ جـنـگ و نـبـردمبادا کـه دل را، بـپـوشـیـد گـَرد
مـن ایـن رازِ پـنـهـان، بـدانـسـتـهامدرِ کـامِ آن دیـو، بر بسـتـهام»
بـگـفـت: «ای بـزرگانِ گـردونکـلاهبـشـایـد کـه دانـش شـود تـکـیـهگـاه
نـه سِحر است و نـه دود و نـه دیو و ددبخاری است سمی که جان می ستد
زمـیـن چـاک و از کوه آتشفشانبـرآیـد غباری، به دزدیِ جان
چو آبی که در گودی آرَد قراربمانَد به پستی، کفِ شوره زار
بـه پایین نـشـیـنـد، چـو دریـایِ رازهر آنکس که خُسبد، نیاید به باز»
همه گوش گشتند و حیران و ماتبر آن هوش و گفتارِ فرخصفات
«ستاره» خرامان به آتش رسیدبر آن فَرّ بینش رُخَش برکشید
لبش غرقِ لبخند و بر سینه دستبه تاییدِ دانش، کناری نشست
به لب خندهای زد، چو مهتابِ شبدلِ آن جوان شد پُر از شور و تب
دو بیگانـه در هـم، نـظر دوخـتندز هُـرمِ نـفس، جـان بـرافـروخـتند
سـتاره، گُـلِ سـرخِ آن شـوره زاربـه یـک دیـده، بـر کـرد کـارِ هـزار
نـگـاهـی کـه از جـنـسِ شبتاب بـوددر آن شـوره زاران، مِیِ ناب بـود
تـو گـویـی کـه آتـش در آغـوشِ بـادبـه رَقـص آمـد و لـحـظـهای دم نـداد
سـیـاوش گُـمی بـود و پـیـدا شـد اوچـو مـوجـی بـه آغـوشِ دریـا شـد او
طلسمی ز صحرا پدیدار شددلِ مرده در سینه بیدار شد
تـمـامِ جـهـان، شـد در آن دم خـمـوشمـگـر نـبـضِ عـشـقـی کـه آمـد بـه گـوش
ز مستیِ آن لحظه، آمد به خویشکمر بست و بگذاشت، گامی به پیش
چـو مـی دیـد لـبـخـنـدِ آن مـاه راقـوی کـرد دل، راهِ دلـخـواه را
سیاوش دمی سینه را باز کردسخن از رهِ چاره، ابراز کرد:
«بباید چو بادِ سحرگه دویدچو خورشیدِ فردا زِ ره بررسید
به این کوره راه و کویرِ تپانتوانی گذشتن، چو اسبان دوان
جوانان که دارند بازویِ گُردبگیرند بر شانه طفلان خُرد
مکن قامتی خم در این تیرهبومبلندان نترسند از این بادِ شوم»
سیاوش به صحرا نظر کرد بازبه زروان نمود آن رهِ چاره ساز:
«در این واحه دیدم یکی کیمیاتو «شورِ سیا» خوانی و من دوا
به شیراز، «چوبک» بود نامِ اوبه سختی چو چوب است اندامِ او
بنامندش «اُشنان» به پاکیزگیچو شوید نَفَس را ز آلودگی
بدین خطّه کز ریگِ تفتان پر استفراوان از این کیمیایِ دُر است
بجوش آوری شور خشک و سیاهوز آن برکشی، زهرِ تلخِ گیاه
چو جوشاندهاش بر نمد برزنیدَم تفتِ تفتان ز خود برکنی
ببندید بر چهره ها چهره بندکه از زهرِ زنگی نیاید گزند
چو صافی شود نایِ ایل از غباربه تندی گذارید زین شوره-زار»
مزار آن یلِ شیر و پیروزکامخروشید بر مرد جویای نام:
«سخنهایِ زیبا، نگردد پناهکجا دانش آید به کارِ سپاه؟
نـمـد را کـجا تابِ قهرِ کویر؟چو در چاه افتی به چنگال شیر!»
سیاوش نـظر کـرد و لـب وا نـکردخِرَد را به غوغا، هویدا نکرد
بـه آرامِش از پـیشِ آتش، بـخاستکـه تـا بـر مـزار، آورَد راهِ راسـت
در آن دم سـتـاره، چـو بـرقِ بـهاربـرآشـفـت و آمـد بـرِ کـارزار
نـقـابـی ز کـنـجِ کجاوه ربـودبه رُخ بَست و بابِ دلی نو گشود
بـر آن دانـشِ پـاک، لـبـخـنـد زددلِ ایـل را بـر دلـش، بـنـد زد
چو زروان بـدیـد ایـن دو را هم نوابـزد بـانـگ بر خیل دردآشنا:
«بـتـازید و اشنـان فـراهـم کـنـیـدبکوشید تا رنجِ جان کم کنید»
دیدگاهها
در حال بارگذاری...