سکانس 22
شبِ ریگِ خطر
65 بیت
٭ ٭ ٭
به شب، عالَمی قیرگون تیره شدزمین و فلک را غمی چیره شد
مکان بینشان شد، زمان بینقابجهان غرق شد در خموشیِ خواب
وزید از نهان بادِ آشفتهخوهمیکوفت بر خیمهها رو به رو
صدایی برآمد ز ژرفای راهکشیده به گوشِ زمین طعمِ چاه
در آن پهنهی سرد و بیانتهایکی آتشی بود، لرزان، رها
میانِ فروغی گریزان زِ بادنـفـسبـسـتـه، بیتاب و بـیتـوش و زاد
به گردِ یکی آتشِ شبشکنهمه گوش، در انتظارِ سخن
بزرگانِ «زروان»، چنان کوهسارنشستند بر حلقه ای سوگوار
به هر چهره خطّی زِ بیدادِ دشتکه از روزگارِ کهن میگذشت
سیاوش در آن پردهی تیرهرنگنشسته، تنش خسته، خونش شرنگ
نه بیدارِ بیدار و نه مستِ خوابمیانِ دو مرزِ پر از التهاب
صداها به گوشش، نشانی ندادچو وهمی که در گوشِ شب ایستاد
یکی واژه روشن، یکی ناتمامیکی گفته پیدا، یکی بیپیام
نگاهی به آتش زد آن پیرِ ایلبرآورد آهی زِ رنجِ ثقیل
بگفت: «این بیابان نه از آنِ ماستچه تدبیر؟ کین راه بی انتهاست
به تفتان کنون پیشِ ما راه نیستمگر کامِ اژدر که کوتاه نیست
رَهِ "بارِز" آن کوهسارِ بُلندکه بود ایلمان را پناه و پسند
به هر صخره و هر کمینگاهِ تَنگنشسته ند دزدانِ صاحبتُفنگ
نه راه است آنجا، نه آیینِ راهکمین کرده مرگی به هر پیچگاه
کنون چاره جز گودِ "زنگی" نیافتهمان خاکِ پستی که کس برنتافت
شکافی است در سینهیِ گرمِ لوتپر از وهم و وحشت، طنینش سکوت
بترس از هوایی که سربی و سردبپیچد در آن چاله با آهِ مرد
طلسمی که از قعرِ آن میدمدچو خنجر، گلویِ تو را میدرد
به ظاهر اگر نرم و بی رنگ و بوستنهانش چو بادیست کآتش در اوست»
شنید آن «مزار» این سخنهایِ پیربرآشفت و رُخ تیره شد همچو قیر
بدو گفت: «ای پیرِ بسیارگویبه تَرسَت ببستی رهِ آبروی
اگر گردنه پُر زِ دزد و بلاستمگر بازویِ مَردِ جنگی کجاست؟
چه باک از دَمِ اژدهای سیاه؟دلِ شیرِ میدان نلرزد به گاه!
منم آن که در رزم، آتش زنمبه یک حمله، بنیاد دشمن کَنم»
کلامی به پاسخ، زِ مردان نـخاستزِ رُخسارِشان، فرّ و هـیـبت بـکـاست
فرورفت هر کس، به دنیایِ خویشگریزان زِ امروز و فـردایِ خویش
فقط سایه بود و تپشهایِ تندکه تدبیرِ پیران، در آن گشت، کُند
یکی گفت با بیم: «آن گود چیست؟مگر زنگیاحمد در آنجا بزیست؟»
چنین داد پاسخ وِرا مردِ پیر:«در این گود، دیوی بغُرّد چو شیر!
نماندهست از این راه، کَس را گریزکه با دیو و شیطان نَـیَـرزد ستیز
زمین خفته و مرگ در جستوجونهان کرده در ریگ، خون در گلو
نه ردّی بماند، نه جانی به جایکه شیطان در این ریگ، دارد سرای
بسی کاروان در دلِ گود، خفتکسی رازِ فرجامِ خود، برنگفت
گمانی چنین است در کوی و شهرکه زنگی از این بوم بگرفت بهر
یکی نامِ افسانه بُد این سخنصف زنگیان، رهزنان کهن
نباشد در آن زنگیی جز خیالبیابانِ لوت است و دشتِ ملال
به پهنایِ فرسنگ، این گودِ شومببستهست راه و بـبـرّیـده بوم
در آن گودِ سوزان که هشتاد گشتدماسنجِ عالم، زِ گرما گذشت
نه موری نه ماری در آن دشتِ کورفقط رقصِ هُرم است و گردِ عبور
بسی شهرِ دیرین که در زیرِ خاکشده مدفنِ مردمانِ هلاک
ببلعد زمین، مَرد و زین و تفنگنماند نشانی، در این خاک و سنگ»
بگفتا «کنون خاک دیگر شدهستدرونش دگرگونه آذر شدهست
بـدانگه کـه امـسال، گیـتی شـکافتیکی دیو، از آن چاک، بیرون شتافت
بـگیـرد ز هـر زنده، بیبانگ، دَمبـریـزد بـه جـان، لرزه و ترس و غـم
همان دم که در گود منزل کنیز جان رشتهی نفس باطل کنی»
مزارِ جـوان را، برآشـفت خـشمبرافروخت روی و بگرداند چشم
یکی چوبدستش، به آتش نـهادشراره به گردون، چو پاشید بـاد
بـغُـرّید «کـای پـیـرِ فرخ نهاد!چرا میدهی فرّ و نامت به باد؟
چـه گویـی ز غم، وز دمِ دیـوِ شـوم؟نکارَد به جُز بیم، در مرز و بوم
چو امشب نپوییم، فردا به راهزِ لبتشنگی، تیره گردد نگاه
ستادن در این واحه، دشوارترنترسم من از سایه، ای نامور»
دمی لب فروبست، زروانِ پیرنگاهش به آتش، ولی سر به زیر
بگفت: «آنچه دیدم نه وهم است و خوابنـه افـسـانـهی پـیـر و مـوجِ سـراب
شـبـی بـود و راهـی و بـانـگِ درایز تـشـنـه، بـه گـودال بـسـتـنـد جـای
فـرود آمـدنـد آن زمـان در نـشـیـببـه امـیـدِ رَستن ز هُرم لهیـب
زمین نرم و هموار و بیخار و سنگهوا سرد و خاموش و سیمینهرنگ
چو خورشیدِ فردا برآمد ز کوهدگرگونه شد، هیبتِ آن گروه
بـدیـدم هـمـه خـفـته، بـیجـان و هـوشخـمـوش و فـرامـوش و گردینه پوش
نـه زخـمـی، نـه خـونی، نـه آوایِ دردفـقـط مـرگِ خـامـوش و دریـایِ گـرد
چو برگی که ریزد به فصلِ خزانبرفتند از این کوی، پیر و جوان»
دیدگاهها
در حال بارگذاری...