سکانس 21
نجوایِ آهن و آتش
46 بیت
٭ ٭ ٭
کنون بشنو از ایلِ والاتباردر آغوشِ آن دشتِ ناسازگار
نژادِ دلیرانِ «ریگی» نِشانگُهَر در میانِ جَـهیم و دُخان
تبارِ کهنزادِ زروانلقبکه از تفتِ تفتان، گرفته نَسَب
نژادی که از سنگ، نان میکشیدزِ تفتان، گُهر را عیان میکشید
زنانشان به هاون، به کوبِ گرانبِپختند گوگرد، چون زرگران
نشانشان به گیتی، سَمندِ سپیدکه نعلش زِ تفتِ زمین، کِی رَمید؟
میانِ دو فصل و میانِ دو راهزِ گرما به سرما، شده کوچخواه
نه چون دیگران، بندهٔ گلهواردچارِ تبِ سنگ و آتشسوار
زِ اَحشامشان، اسبِ تازی دویدکه نعلش بر آتش، هراسی ندید
به زینهایِ چرمین و مِهمیزِ تیزگریزان زِ سستی، به عزمِ ستیز
به پیشِ صفِ آن دلیرانِ ایلبرآمد یکی گُرد، همتایِ پیل
یکی صخرهپیکر، یلِ سرفرازکه بُد با رخِ کوه، همحرف و راز
«مزار»ش لَقَب بود و کوهش پناههمان نامورمردِ زرینکلاه
در این پهنصحرا، بُدی سایهبانپناهِ کُهنسال و هم نوجوان
به هیبت چو شیر و به قامت، چنارزِ شمشیرِ او، سنگ شد شرمسار
در این روزگاری که کُه خسته بوددرِ عافیت بر همه، بسته بود
مزار آمد و خیمه بر هم نَهادچو بر قله، بویی زِ کین، برفتاد
سیاوش در آن خلسه، بیهوش و زارفتاده چو برگی، زِ بادِ بهار
ستاره به بالین، چو مرغِ سحربخواند او نشانی زِ نیکی، به بَر
بمالید بر سینهاش، بویِ یاسبیاید مگَر، هوش و حال و حواس
کتان را به بید و به پونه نواختزِ عطرِ خوشش، مرهمی تازه ساخت
نشاند آن نَمِ سرد، بر رویِ زردفروکشت آتش، از آن نیکمرد
نوازشگریهایِ آن ماهرویجدا بود از گیتیِ کینهجوی
یکی دشت، کین بود و پیکارِ مرگیکی خیمه، آرام و بی ساز و برگ
به لب داشت وردی ز بهرِ قرار:«برون آی ای کوه، زین کارزار»
سیاوش چنان خفته در خوابِ نازچنان کو نیابد به عالَم، نیاز
چو آمد به بالین، مزارِ دلیربپیمود آن خسته را، ناگزیر
شکوهِ قدش، سقفِ چادر شکافتزِ بازویِ او، نورِ پولاد تافت
نگاهی به آن میهمانِ غریببکرد و غمی گشت، او را نصیب
مزار آن ستونِ گرانِ نبردبساوید دستی به رخسارِ زرد
چو پیلی که بر پرّ قویی چمیدستبریِ آهن به شیشه رسید
برآورد از بالِش، آن سر به مِهرکه خوش جای یابد همان خوبچهر
نحیف آنچنان بود شأنِ پسرکه گویی نماندهست زو جز اثر
اشارت به آن خفته کرد و به مِهربه سویِ ستاره، بگرداند چِهر
بگفتا: «چه کار آید اینجا خِرَد؟زِ صخره، به جز زور، کِی بگذرد؟
منم پاسبانِ تو و این زمینچه سود از غریبه، در این دشتِ کین؟»
ستاره بدو گفت: «ای جانِ ایل!تو کوهی و او، نغمهای در رحیل
پدر گفت کین مِس، طلا میشوداگر نایِ تفتان، نوا میشود»
ستاره به نجوا چنین گفت باز:«بگیر این تنِ خسته را، سرفراز
ستون شو بر این شانه، یک لحظه بیشکه جانی بگیرد زِ بالینِ خویش»
سیاوش بدید آن ستونِ گرانچو کوهی که بر شد به هفتآسمان
خیالش بجنبید در تَب، به دردبمالید چشمی به رخسارِ زرد
گمان کرد کوه است و او، صیدِ رنجبرافتاده در پایِ زرّینشکنج
بگفتش مزار: «این مِسِ بیبهاطلا میشود، چون بگردد رها
چو در نایِ تفتان، دمد جانِ مابه افسونِ جان، مِس شود کیمیا
تو بالش بجنبان و من جان دهمکه بر خستگان، مِهرِ شایان دهم»
دیدگاهها
در حال بارگذاری...