20

سکانس 20

بیداری در خیمهٔ سیاه و دیدارِ ستاره

42 بیت

٭ ٭ ٭
درونِ سیه‌چادری در کویرنشسته به بالینِ او، مَردِ پیر
میانِ دُخان و کِلیدِ سپندبِدید آن رُخِ ماهِ گیسوکمند
بدید او «ستاره»، به بالینِ خویشنشسته چو جانی، به تسکینِ خویش
بُد آن دخت، چون چشمه‌ای در کویرکه شد جانِ تشنه به دامش اسیر
زُلالِ نگاهش چو آبِ حیاتبشست از دلش گردِ هول و مَمات
سیاوش در آن خیمه، بیدار شدرها از غمِ بختِ دشوار شد
زِ روزن، یکی نورِ لرزان بِتافترهی سویِ غوغایِ بیرون بیافت
وزید از درِ خیمه، بادی به نازطنین افکن آمد غزل‌هایِ راز
زِ دیوارِ چادر، برآمد خروشکه بُرد از سرِ خفته، یکباره هوش
بزد ناله‌ای قیچکِ اهلِ ایلببرد او به جایی زِ دوری رحیل
نوایِ گُواتی، چو بادِ سحربراند از دلش، رنجِ خوابِ سفر
طنینِ دهل، کوبشی رازناککشید از دلِ مرده، فریادِ خاک
چو پرده بجنبید در دود و عودبدید آن سماعی که دل می‌سرود
نگاهش در آن رقصِ مستانه گشتزِ کابوسِ دیرینه، بیگانه گشت
درونِ سیه چادرِ پُر زِ نقشنشسته بر او، مَردِ زرّین-درفش
پدر بود و آن دُختِ صحرا-نژادکه مژگان به خونِ سیاوش نهاد
ستاره، به دستی یکی جامِ آببه دستی دگر، آن مِسین-آفتاب
بساوید دستش به لوحِ قدیمبخواند او نشانی زِ عهد عظیم
پدر، پیرِ ریگی، به صولت، صبورنگه کرد بر خسته ی راهِ دور
بپیچید بانگش در آن دود و دَم:«چه جویی در این هُرمِ پُر پیچ و خم؟
شَمیمِ گُل آیَد زِ پیراهَنَتغبار است اما به جان و تنت
کدامین نشان است در این عیار؟فتاده مِس جان در این شوره-زار؟
بگو آن سطرلاب، بهرِ چه بود؟در این واحه، مِهرت به امر که بود؟»
چو از کاسه، تر کرد لب را به آببرآورد بر پیرِ دانا، جواب
بگفتا به لرز و به آوایِ پست:«مرا بيمِ بادی است، کز جان بجست
چنان آتشی در رگم بردمیدکه هوش از سرِ خسته‌ام، پر کشید
منم پخته‌یِ آتش خامِ خویشگریزان زِ دکان و اوهامِ خویش
سطرلابِ من، نبضِ تفتان گرفتنشانی ز رازِ بیابان گرفت
اگر آتش پیشِ رو، سَرکش استدلِ من به این آزمون، دلخوش است
رَوَم تا بجوشد در این مِس، طلابرآید زِ خاکسترم، کیمیا»
چو این حرفِ آخر، زِ لب بردمیدسیاوش یکی نورِ لرزان بدید
دگرباره در خلسه‌یِ تَب نشستگوات آمد و راهِ هوشش ببست
بشد غرقِ در لُجّه‌یِ صد خیالفتاد آن تنِ خسته، بی‌هوش و حال
نظر کرد آن پیر بر دخت خویشپریچهر آزاده‌یِ راست کیش
بدو گفت: «ای گُردِ صحرانژادکه مِهرت به جانش، امانی نهاد
ببَر مِس به کوره، طلا باز آربِنه جانِ او را در این کارزار
رهِ او به سویِ همان آتش استکه جان را در این بوته، آرایش است
مترس از شرار و زِ تفتِ گدازتو باشش در این عرصه، مهمان نواز»
بگفتا دگر پیرِ فرزانه‌خو:«سیاوش‌وش است این جوانِ نکو
ببارید خونش، زِ مِهرِ گیاهبرآمد یکی سَرو، از این جفتِ آه
اگر او همان پورِ پاک-اختر استرهِ رُستنش، کوره و آذر است
نلرزد دلش زان تَفِ بی‌امانبُود ایزدش، یارِ او در جهان»

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...