سکانس 19
رویایِ دکان و پیامِ پریدخت
17 بیت
٭ ٭ ٭
چو افتاد بیهوش در سایهسارروانش جدا شد زِ تن، بیقرار
سبک شد چو پر، از غم و رنجِ راهرهید از تبِ ریگ و داغِ تباه
بدید آن دکان و پدر را به کارهمان بویِ گُل را، همان روزگار
پدر گفت: «برگرد، ای رهگذاراز این راهِ پُر دام و بس ناگوار»
بدید آن ترازو، همان بختِ پیرهمیخواند او را به زنجیرِ دیر
به ناگه به رویا، دکان دود شدهمه شیشهها خاکِ بیسود شد
نه بویی بماند و نه رنگی به جافرو ریخت آن سقفِ امن خدا
ندا آمد: «این نقشِ بر آب بودسرابی در آغوشِ یک خواب بود»
در آن ظلمتِ محض، نوری دمیدپری چهرهٔ دختِ صحرا رسید
نه چون پیش، خاموش و دور از کلامکه این بار بگشاد بر او پیام
بگفتا: «تو از خویش بیرون شدیکنون لایقِ دیدنِ چون شدی
نه گنجی که در خاک، پنهان بُوَدسرانجامِ این راه، «جانان» بُوَد
مرا دیدی اکنون به چشمِ یقیننه چون نقشِ وهمی، نه چون خوابِ چین
بدان گر تو را پایِ رفتن بُوَدرهِ تو، به هر گام، روشن بُوَد
بترسد ضعیف از غبارِ مسیرتو بگذر زِ سختی، چو شیری دلیر»
چو شد نور پنهان، سیاوش برستزِ خوابِ سبک، بندِ مستی گسست
گشود آن دو چشمِ پُر از اشک و تابفرو ریخت از پیشِ رویش، حجاب
دیدگاهها
در حال بارگذاری...