سکانس 18
ظهور پریدخت و آرامشِ پس از رنج
12 بیت
٭ ٭ ٭
چو سر برکشید از لبِ جویِ آببیابان بشد هالهای، چون سراب
نِشسته به سایه، یکی غرقِ نورتَجَلّی کنان، در مَقامِ حُضور
چو چشمانِ پُرآبِ خود را گشادیکی حوروَش، در نگاهش فتاد
پری دُختری، همچو ماهِ منیردر این تیهِ غُربت، شُدَش دستگیر
نگه کرد و لرزید بر جانِ خویشچو دیدش پری چهره ای را به پیش
نه حرفی، نه بانگی، نه نامی شنیدفقط نوری از سویِ ساقی، بدید
توانش برفت و سرش سنگ شدنفس در گلو، نایِ دل، تنگ شد
دو چشمش به رویِ پری-دُخت، ماندیقینی در آن رویِ زیبا، بخواند
فرو ریخت پلکش، جهان تار شدبه رؤیایِ شیرین، گرفتار شد
بشد بی خُود از خویش و خامُش بِخُفتزِ شُکرانه با نخل، رازی بِگفت
بدان خوابِ سنگین و شیرینِ جانبشد دور از این رنجِ هفتآسمان
نَفَسهایِ او، با نَفَسهایِ آبیکی گشت و شد فارغ از هر عذاب
دیدگاهها
در حال بارگذاری...