سکانس 17
یافتن نشانهٔ آب و رسیدن به واحه
32 بیت
٭ ٭ ٭
سپیده دمید و ره شب ببستطلسمِ هراسِ سیاوش، شکست
میان را ببست و چو کوه ایستادبخندید بر چهرهیِ بامداد
لبش گرمِ ذکرِ «مخور غم زِ خار»بُوَد کعبه، فَرجامِ این کارزار
به سمتی که اَختر، نِشان داده بودجوان بر ره سهمگین پاگشود
بتابید خورشید و صحرا بسوختکه ریگِ تپان، چشمِ رهرو بدوخت
بشد پایِ برنا، پر از زخم و دردکه خارِ جفاکار، با او چه کرد؟
مغیلانِ صحرا، چو زهرِ زمینبزد نیش بر پایِ آن نازنین
لبش خشک و جانش پر از هُرمِ ناربزد بانگ حافظ «به دل غم مدار»
در آن تشنه کامی و سوزِ جگروزید آن نسیم سحر خوشخبر
نِشانی زِ خاکِ نَمآور رسیدچو بوی خوشی کز تکاور رسید
چو بویِ خوشِ نَم، به جانش شنیدنشاطی به مغزِ روانش، دوید
ببویید و رَدِ نَم، از باد جُستکه این راهِ روشن، نَباید بِشُست
قدم زد بر آن سوی کز نایِ بادنِشانی زِ مِهرِ تکاور بداد
خِرَد از سرِ مردِ شیدا فِتادخیال و حقیقت، به هم دست داد
زِ تشنهلبی، هوشِ او تار شدیکی نقشِ جادو، پدیدار شد
در آن غرقهیِ وهم و گردابِ دردیکی بالِ رنگین، برآمد زِ گرد
نگه کرد بر خود، تنی را ندیدبجز نقشِ هُدهُد، منی را ندید
بگفتا به خویش و بگفتش به ناز:«که ای جانِ من، ای سراپایْ راز!
«نسیمِ سحر» رفت و من هم برفت؟که جانم زِ کِردارِ تن، هم برفت؟
تویی جانِ من، یا که من جانِ تو؟شدم مستِ آن رویِ تابانِ تو»
برقصید هُدهُد، در آن هُرمِ داغچو نوری که تابد به ویرانهباغ
بدو گفت هُدهُد: «بِشوی این غبارکه عطّارِ جانی در این شورهزار
تو از هفت-طوفان، به جان آمدیکه از خود بِرَستی و آن آمدی»
سیاوش دوان گشت و او میپریدبه سویی که بویِ نمش، میرسید
نِشان از حقیقت، به رویا بزددلش را به دریایِ سودا بزد
بپیچید از آن تَلّ ریگِ درازبدید آن نخیلی که شد سرفراز
دوان شد بر آن شیبِ خاکِ خنَکبگسترد در تیه، بالِ ملَک
یکی گودیِ سبز و چاهی عمیقبشد در بیابان، ورا صد رفیق
لبِ تشنه و سینهٔ پُرگدازهماغوشِ آبی، به راز و نیاز
بِشُست آن سر و رویِ پُرگرد و خاکبه آبی که جان را، کُند پاکِ پاک
فروگشت آن شعله در نایِ خشکبِـپیچید در جان، نَمِ بویِ مُشک
کنارِ زلالش، به زانو بخفتهزاران سخن، با زمین، راز گفت
دیدگاهها
در حال بارگذاری...