16

سکانس 16

آسمان، حافظ، و بازگشت امید

23 بیت

٭ ٭ ٭
به پُشت اوفتاد و نگاهی به ماهبیفکند و نالید از این رنجِ راه
سپس چشم بر سقفِ گردون بدوختکه از برقِ الماسِ آن، جان بسوخت
بدید آن سپهرِ پر از نور و رازکه با او همی‌گفت صد رمزِ باز
بشد محو، در آن بلندِ فَلکبلرزید بر تن، رگش تک‌به‌تک
جهانِ بزرگی به پیشش عیانفروگشت خُردیِ این خاکدان
فراموش شد وحشت و درد و غمفروغ ثریا، بدو داد دَم
بشد مستِ جادویِ آن خوشه‌هافزون شد ز دانش همه توشه‌‏ها
بدو رهنمای فلک، زد نهیبهویدا بُوَد راه، در این نشیب
بتابید بر جانِ او، آن نِشانفروزان بمانده‌ست، هفت‌آسمان
بگفتا: «اگرچه مرادم برفترهِ کهکشان، کِی زِ یادم برفت؟
پدر دید این خط، کژ و بی‌بَهاهمانا همین خط، بشد رهنما
بدید آن سِپهرِ پُر از راز و نورکه می‌خواند او را به وادیِ دور
بشد خیره در رقصِ الماسِ شبخمُش گشت و لبریز از ذِکرِ لب
سُها نوری از غیب، بر جان زَدشجلایی به قلبِ پریشان زَدش
بیامد نِشانی زِ مِهرِ فَلَککه واحه بُوَد، زیرِ بالِ مَلَک
در آن خلوتِ ماه و آن ریگِ سردبرآورد از شال، درمانِ دَرد
کتابی که پیرآذرخش پِدربیاورد و شد مونسش در سَفَر
بگفتا: «ببینم چه گوید حکیم؟در این سوز داغ و عذابِ الیم»
گشود آن ورق را و این بیت دیدامیدی به جانِ سیاوش، دمید:
«مخور غم زِ خارِ بیابانِ دور»«اگر می‌روی سویِ کعبه، به شور»
نخفت و به حافظ، دلش را سپرددَم سردِ شب را، زِ خاطر ببرد
بخواند و بگریید و مَستور ماندکه با هر غزل، بذرِ اُمّید خواند
در آن حُجره‌یِ ماه و آن دشتِ قیربشد نورِ حافظ، ورا دست‌گیر

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...