سکانس 15
وسوسهٔ بازگشت و بازگشت صدای پدر
15 بیت
٭ ٭ ٭
در آن بیخودی، روز بر سر رسیدسپاهِ شب از کوه، لشکر کشید
به نیمه-شب از سردیِ ریگ و سنگبشد باز، چشمانِ آن مردِ جنگ
چو از خوابِ وحشت، سراسیمه جَستهراسی به جانِ دلاور نشست
نگه کرد و بر جاده و گَردِ راهدلش شد زِ بیمِ بیابان، سیاه
نه بانگی، نه پایی، نه یاری به جایبخشکید در سینه، آوایِ نای
در آن ورطه، بویی زِ فرسنگهابیامد به تزویر و نیرنگها
بگفت: «ای دریغا از آن بویِ گرماز آن بسترِ راحت و گرم و نرم
در اینجا سِیَهچاله است و سکوتمرا میبَرد تا به مرزِ سقوط»
بگفتا: «پدر راست میگفت و منفتادم به چاهی، بدور از وطن
کجا نانِ گرم و کجا تیهِ سرد؟نشد سهمم از عِلم، جُز آه و درد
چه سود از کتاب و از این رنجِ راهنگون شد سپهرم در این تیره-چاه
کجا این ورقها، دهَد آب و نان؟چو گم گشتهام در دلِ بیکران
به حکمت نگردد دلت شادماننَیَرزَد ارسطو به یک لقمه نان»
بپرّید هوش و نماندش قراربه شب-گاهِ خاموشِ آن شوره-زار
نگه کرد و جز مرگ، چیزی ندیدنَفَس در گلوی سیاوش برید
دیدگاهها
در حال بارگذاری...