سکانس 14
گمشدن نسیم سحر و مرگِ همسفر
21 بیت
٭ ٭ ٭
میانِ غبار و هجومِ مِحَنبشد گم، رفیقش، یَلِ پیلتَن
سیاوش به هر سو، دویدی به دردصدا میزد او را، در آن شامِ گرد
بگفتا: «کجایی؟ نسیم سحردر این تیره-وحشت، پناهی ببر!»
بیابان بجز غُرّشِ کورِ بادجوابی به گوشِ دلاور نـداد
زِ گردِ بیابان، رُخِ مِهر خُفتزمین با غباری سیه، گشت جُفت
وزید آنچنان بادِ سردِ سیاهبپوشاند از دیده، خورشید و ماه
سرآمد شبانروزِ تیره به دردمیانِ هیاهویِ طوفان و گرد
چو پلکی نزد در میانِ غبارسرآمد بر او، شامِ ناهوشیار
سحرگاه، چون پرده از هم دریدسپیده به پهنایِ هامون دمید
چو طوفان فرو شد ز سقفِ سَمابیابان بپوشید رختِ عزا
در آن زرد-دشتِ پر از هول و تاربتابید نوری، چو زر، آشکار
بشد یالِ زرّین، زِ زیرِ غبارپدیدار و لرزید، قلبِ سوار
بدوّید و در ریگ، چنگی بزدبه پیشانیِ خاک، سنگی بزد
بدید آن نجیبش، در آن تیره-خاکنَفَس در گلو، بَسته، جان در هلاک
زِ بیآبی و سُوزِ طوفانِ کوربشد دفن، آن یار، در شوره-گور
همان یالِ زرّین که در سبزهزاربپویید با فخر و گشت افتخار
دریغا که در بندِ آوارِ سختببست آن نَفَس، مایهٔ فرّ و بخت
بیابان شد از مَرگِ آن مِهربانسراسر پُر از محنت و تاسیان
بشد سست، زانو و جانش برفتزِ هوش و زِ تاب و توانش برفت
دو پیکر در آن دشتِ تنهایِ زردیکی مُرده و دیگری غرقِ درد
بماندند و خورشید، شلّاق زدچو تقدیر، بَر بختشان، داغ زد
دیدگاهها
در حال بارگذاری...