سکانس 13
طوفان، گمشدن اسطرلاب، و فروپاشی راه
28 بیت
٭ ٭ ٭
به ناگه هوا رنگِ خون برگرفتجهان را خروش و جنون برگرفت
حصاری سیه شد زِ مغرب پدیدکه مِهر درخشان زِ وحشت پرید
غبار آمد و راهِ خورشید بستزمین و زمان در غریوش شکست
وزید آنچنان بادِ تند و شدیددلِ صخره از هیبتش، برتپید
فلک رنگِ خون گشت و تفتان سراببرآمد زِ لوت آتشی پُر شتاب
یکی سدِّ شن تا به سقفِ زمینفرو ریخت بر جانِ آن نازنین
چنان تازیانه بر آن رخ بزدتو گویی اجل طبلِ دوزخ بزد
نه سویی عیان و نه راهی پدیدفقط ضجهیِ بادِ وحشی دمید
«نسیمِ سحر» آن نجیبِ صبورکه میتاخت با شوق در دشتِ دور
چو طوفان برآشفت و راهش ببستغرورِ سُمش در تلِ شن شکست
تکاور زِ لبتشنهگی خسته شدچو راهِ نَفَس بر گلو بسته شد
نگاهش به سویِ سیاوش بماندچو دردی گران را به چشمش بخواند
تو گویی که میگفت: «ای همسفرمرا زین غبارِ سیه، بَر به در»
سیاوش میانِ دَمِ تندِ بادسرش را به گوشِ رفیقش نهاد
بگفت: «ای نسیمم، تو طاقت بیارکه تفتان بُود مقصدی شاهوار»
ولی ریگِ خونریز و شلاقِ بادبسان آتشی بر دل و جان فتاد
سیاوش که دید آن غبارِ غلیظببستهست بر او، رَهِ رستخیز
برآورد آن سینیِ سیمفامکه شاید رهی یابد از آن مقام
سُطُرلاب در دست و چشمی به ماهنگه کرد بر تیرگیهایِ راه
بزد تازیانه یکی تندبادبر آن نقشِ تقدیر و از کف فتاد
سراسیمه از زینِ زرّین پریدپِیِ آن مَهِ غرقِ در شِن دوید
فرو کرد انگشت در کامِ خاکگریبانِ صبرش بشد چاکچاک
سیاوش در ان حجم بیدادِ بادبماند از تکاپو و زانو نهاد
برفت از کَفَش آن چراغِ امیدسُطُرلاب در ماسه ها ناپدید
فرو شد به زیرِ تب و تابِ ریگبجوشید خون در دلش همچو دیگ
سیاوش بماند و غباری غلیظنه راهی به پیش و نه سویی گریز
دو چشمش پُر از ماسه و درد گشتجهان در نگاهش، رُخِ زرد گشت
بگفت: «ای دریغا که بختم بمُردبیابان، نشانِ رهم را ببرد»
دیدگاهها
در حال بارگذاری...