سکانس 12
شبِ کویر و آغاز شک
19 بیت
٭ ٭ ٭
سرانجام، ماهِ سفر پیر گشتجوان، طعمهیِ تیرِ تقدیر گشت
خیالش پُر از گنج و تفتان و نورندید آن بیابانِ از عقل دور
رسید او به مرزِ یکی بحرِ ریگبجوشید خورشید، مانندِ دیگ
کُتلهایِ سنگی و ریگِ روانربودند آرامِ آن نوجوان
زمین سفرهیِ داغِ تفتان بشدبه جانش، یکی زهرِ پنهان بشد
نه آبی، نه نانی، نه راهِ گریزفقط آتش و ریگِ خونرنگ و تیز
نه سویی پناه و نه کُنجی فراغفقط آسمان بود و یک دشتِ داغ
هوا گرم و نایاش پر از خاک شدنَفَس در میانِ گلو چاک شد
به سینه درون، دم گره خورد سختبشد تیره بر چشمِ او کار و بخت
چو خورشید از چرخ، پایین نشستسیاوش در آن وسعتِ غم، شکست
افق گشت سرخ و بیابان، خموشکه دیوِ غبار آمد اندر خروش
شبی آمد از سُرب و از آبنوسنه بانگی زِ مرغی نه فریادِ کوس
دمید آنچنان سردیِ جانگدازکه لرزید آن قامتِ سرفراز
بیابان که در روز، آتشفشانبشد شامگاهان، یخ جان ستان
هوا سرد و بیرحم و یاران غریببه تن لرزهیِ ترس و شامی مهیب
تنش سوخت از سردیِ آن کویرپشیمانی آمد بر او ناگزیر
هیولای صحرا دهن باز کردنبردی میانِ دو آغاز کرد:
یکی عزمِ رفتن به سویِ هدفیکی ترسِ جان و هراسِ تلف
نبردی میانِ دو سودا گرفتکه تردید در پای او پا گرفت
دیدگاهها
در حال بارگذاری...