11

سکانس 11

خشکی، فرسودگی، و رسیدن به لبهٔ کویر

12 بیت

٭ ٭ ٭
چو خورشید، آمد به اوجِ سِپهرسیاوش زِ خوش‌خواب، بگشود چِهر
سبک شد دلش، جانِ دیگر گرفترهِ ناتمامش، ز سر برگرفت
چو از مرزِ گلشن، برون شد سوارکُتل‌ها پدید آمدش در کنار
زمین سنگی و سنگ، آوار گشترهِ پیشِ رو، سخت، دشوار گشت
زِ کرمان و آن تشنه‌دشتِ گرانروان شد سویِ جاده‌یِ بی‌نشان
بیابان گشود آن زمان بازوانخوش آمد به بیدارمردِ جوان!
در اینجا نه رنگ است و نه بویِ گُلنه آوازِ مرغ است و نه بانگِ مُل
فقط ریگِ داغ است و فریادِ بادکه هر چه شنیدی ببرّد زِ یاد
سیاوش در آن پهنه‌یِ بی‌کرانبشد همنشین با غبارِ زمان
در آن خلوتِ ساکت و بی‌نشانبجز آن کَهَر، کس نشد هم‌عنان
به هر چشمه‌ای کِش به سختی رسیدنخست، آب را سویِ یارش کشید
بشست از تَنِ اسب، گَردِ گرانکه رنجی نماند زِ گَردِ زمان

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...