سکانس 11
خشکی، فرسودگی، و رسیدن به لبهٔ کویر
8 بیت
٭ ٭ ٭
چو خورشید، آمد به اوجِ سِپهرسیاوش زِ خوشخواب، بگشود چِهر
سبک شد دلش، جانِ دیگر گرفترهِ ناتمامش، ز سر برگرفت
چو از مرزِ گلشن، برون شد سوارکُتلها پدید آمدش در کنار
زمین سنگی و سنگ، آوار گشترهِ پیشِ رو، سخت، دشوار گشت
زِ کرمان و آن تشنهدشتِ گرانگذشت آن جواندل سویِ بیکران
در آن خلوتِ ساکت و بینشانبجز آن کَهَر، کس نشد همعنان
به هر چشمهای کِش به سختی رسیدنخست، آب را سویِ یارش کشید
بشست از تَنِ اسب، گَردِ گرانکه رنجی نماند زِ گَردِ زمان
دیدگاهها
در حال بارگذاری...