6

سکانس 6

پیرآذرخش و تعبیر خواب

72 بیت

٭ ٭ ٭
به دروازه آمد، به چشمانِ ترکه بیند زِ تقدیرِ خود، یک اثر
چو نزدیک شد بر درِ خانقاهنشان یافت از بختِ گم‌کرده‌راه
به درگاهِ آن دیرِ سنگی رسیددر آن آستان، صدهزاران نوید
حیاطی وسیع و تَرک‌خورده سنگدر آن حوضِ فیروزه، آبی به رنگ
رواقی پُر از سایه‌روشن، خموشصِدایی زِ غیبش، بیامد به گوش
در آن گوشه، پیری نشسته به خاککلاهی نمد جامه‌ای چاک‌چاک
سیاوش در آن چهره، رازی بدیدطنینِ حکایاتِ دیرین، شنید
همان پیرِ تابان که در جانِ راهفروغی‌ست بر تیرگی‌هایِ چاه
به «پیرآذرخشِ» زمان شهره بودبه هر یک نگاهش دری می‌گشود
چنان دیده اش نافذ و ژرف بودکه گویی در او رازِ صد حرف بود
شَمیمِ عجیبی در آنجا وزیدکه عقل از سَرِ عطر‌سازش، پرید
سیاوش برآورد آهی زِ جانبگفتا به آن پیرِ روشن‌روان:
«سه شب دیده‌ام خوابِ گنج و کمالاز آن دشتِ زرین و راهِ مُحال
همان طفل و آن کوه و آن ریگِ داغهمان کو برافروخت در جان چراغ
چنان خوابِ من بر دلم بار شدکه جانم از این شهر بیزار شد
دکان و گلاب و زر و سیم و سودبه پیشم چو دودی‌ست در تار و پود
بگو این چه رمز است و این راه چیست؟در این بزمِ حیرت قدح‌خواه کیست؟
چرا خواب دست از سرم بر نداشت؟چرا بذرِ غُربت در این سینه کاشت؟
بترسم که عمرم به دکان شودجوانی فدا در پیِ نان شود
بترسم بمیرم در این بوم و بَرنیابم زِ گنجِ نهانم خبر
بگو پیرِ دانا بگو راز چیست؟که در خوابِ من بانگِ آواز چیست؟»
نگه کرد بر چهرهٔ آن جوانیکی شیردل، پُردل و پهلوان
عنایت بر او پیرِ پُرراز کردمعمایِ دیرینه را باز کرد
بگفت: «ای جوان خوابِ تو روشن استتو را جان به دنبالِ یک گلشن است
زبانِ جهان است و بانگِ خداکه می‌خوانَدَت سویِ گنجِ بقا
هر آن کس که خوابش مکرر شودمسیرش به تقدیر باور شود
گزیدند نامِ سیاوش به رازکِشاندند او را، به راهی دراز»
بگفت: «ای سیاوش! زِ یادت برفت؟که عهدی کهن بود و بادی به تفت؟
رَقَم زد ازل، نقشِ تقدیرِ توکشیده است این‌گونه، تصویرِ تو
تو را از پیِ گنجِ جان، ساختندبه دُنیایِ پُر غُصّه پرداختند
سطرلابِ تو، مِهرِ پیشانی استنه این مِس، که بَندِ پریشانی است»
بدو گفت: «اما در این رسمِ راهبهایی‌ست بر راز و بر بخت و جاه
اگر تشنه‌یِ گنجِ تفتان شدیکه با جانِ شیرین غزل‌خوان شدی
ببخشا زِ عطرت یکی یادگارکه راهِ حقیقت شود استوار»
چو بشنید عطار پندِ حکیمنلرزید جانش زِ هول و زِ بیم
یکی کیسه بر بَندِ هَمیان بداشتدر آن خُفته، رازی که پنهان بداشت
جوانک برآورد از آن کیسه زودگران شیشه‌یِ سُرخ پُر عطر و عود
«سیاوش‌وشان» نامِ آن عطرِ ناببِبُرد از دل و دیده، آرام و خواب
اگر قطره‌ای زو بر آتش چِکدجهانی زِ بویش به مَستی کِشد
زِ تیزی، طلسمِ بیابان دریدشمیمِ خوشِ تفتِ هامون رسید
بگفتا: «ببخشم همه‌ بودِ خویشبجویم در این راه مقصودِ خویش»
بِبوئید آن شیشه «پیرآذرخش»به جانش شد آن فرّ جانانه پخش
بگفتش: «زِ بویَش جَهان مست گشتدلِ پیرِ آذر زِ خود رَست گشت
کنون فاش گویم رَهِ گنجِ توکه پایان دهد بر همه رَنجِ تو»
بگفتش: «کنون رو به تفتان‌زمینکه گنجت در آنجاست ای نازنین!
همان‌جا که آتش زِ کُوهش دَمَدسپیدی زِ بَرفش به کیهان رسد
سَرش سوده بر چرخ و تَن آتشینزِ پَهلوش جاری بُوَد انگبین
مَقامی که خورشید بَر وی سَلامزَنَد صُبح‌دَم با دُرودی تمام
در آن مُلکِ رستم در آن خاکِ تفتکه خورشید در سینه‌یِ او برفت
میانِ همان دودِ زرد و سپیدفروغِ یکی گنجِ شاهی دمید
نهان است آن مایه در جانِ توفروزان کند چشمِ بینایِ تو»
چو بشنید رهرو سخن‌های پیردلش گشت روشن چو خورشید و تیر
سپس گفت پیرِ جهان‌دیده رازکه بشنو سخن را به گوشِ نیاز
«خداوند چون جانِ شیرین بداددرونِ دلش گنجِ رازی نهاد
ولیکن چو شد غرقِ سودایِ نانفراموش کرد آن شکوهِ نهان
تو اینک به دنبالِ خویشی پسر!زِ دکان و از عطر و بو درگذر
بدان! این جهان با تو گوید سخنزِ ریگِ بیابان و سروِ چمن
سراسر "نشانی" است در پیشِ روکه ره را نماید به تو مو به مو
اگر باد، گَردی به صحرا فِشاندپیامِ خدا را به گوشَت رَساند
اگر تشنه گشتی در آن شوره‌زاربدان چشمه‌ای هست در انتظار
حقیقت در این ره یکی نکته هستنبایست پیوندِ جان را گسست
تو را امتحان می‌کند روزگاربه بویِ خوشِ عطرِ پارینه‌پار
مبادا که در حسرتِ نان و جاهبمانی در این راه، گم‌کرده‌راه
بهایِ چنین گنج، جانی بُوَدبه دیدارِ جانان نشانی بُوَد»
دمی سر فرو برد در فکرِ رازسپس کرد دست اندر آن خرقه باز
برآورد دیوانِ حافظ زِ جاکه باشد رهش نورِ راهِ بقا
بگفتا که: «هر گَه که در ماه و سالزِ تندیِّ طوفان شدی تیره فال
گشا دفتَرِ حافظ و راز جویزِ مِیخانه‌یِ غیب آواز جوی
که این کُوهِ تفتان رَهی مُشکل استنَه جایِ هوس‌باره و کاهل است»
بِبوسیدش آنگَه به دستانِ خویشسِپُردَش به وی توشه‌یِ جانِ خویش
بگفت: «این کتاب است جانی دگرکه در ظلمتِ ره بُوَد چون قمر
اگر ماند در گِل دو پایِ سفرزِ حافظ بجو راهِ فتح و ظفر»

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...