سکانس 5
بیداریِ هراسان و بریدن از خانه
31 بیت
٭ ٭ ٭
سیاوش چو از خواب بیدار شدجهان در دو چشمش شبِ تار شد
گلابِ پدر بویِ هجرت گرفتدلش رنگِ اندوه و عبرت گرفت
به خود گفت: «این خانه زندانِ منکجا رفت آن بختِ خندانِ من؟»
پرید او زِ خواب و دلش میتپیدبه رخسارهاش رنگِ وحشت پدید
به خود گفت: «این کیست این بانگ چیست؟دگر جایِ من در دلِ شهر نیست»
عرق بر جبین و رخ از جای جَستدر آن حجرهیِ تار ترسان نشست
بشد خیره بر سقفِ لرزانِ خویشبیفکند سستی به چشمان خویش
بگفتا: «دریغا! که این بویِ تَنبُوَد همچو زندان به جان و بدن»
بیفکند آن جامه با ترس و لرزبرید از خیالات و بگذاشت مرز
چو عزمِ سفر کرد آن تیزهوشبشد خانهاش بزمِ جوش و خروش
بشد سویِ صندوقِ پنهانِ خویشکه یابد در او رازِ فرمانِ خویش
برآورد کهنه سِطُرلاب راکه بیدار سازد دل خواب را
کمی سیم و زر مایه در مُشت کردبه دنیایِ پیشین دگر پُشت کرد
ببست آن گرانمایه دفتر به بَرکه باشد به غربت ورا همسفر
روان شد به دهلیز چون سایهایکه نشنید از او بانگ، همسایهای
رسید او به درگاه آن پیرمردهمان کو به دکان بدو فخر کرد
دلش لرزه افتاد و اشکش چکیدکه از جانِ بابا جدایی گزید
بگفتا: «ببخشا که این روزگاربرید این دلِ خسته را از تبار
تو در فکرِ نانی و من فکرِ جانخوشا بختِ تو در میانِ کسان»
به نرمی، کلونِ در از جای رانددلش را به دستِ بیابان کشاند
به کویِ مِهآلود و تاریکِ شهرقدم زد سیاوش به پهنایِ دهر
سحرگاه بود و هوا سرد و نَمجهان غرقِ در کثرت و بیش و کم
چو بگذشت از آن کوی تاریک و دوددلش مستِ دشتِ ندانسته بود
چو دزدان، به شبگردیِ تار و تنگبه بازار شد، بیصدا، بیدرنگ
به صندوقِ اسرارِ دکان شتافتکه در آن گرانمایه عطری بیافت
یکی شیشه از مُشکِ ناب ختنشمیمش، روانبخشِ هر مرد و زن
دگر عطرِ گلبرگِ سرخِ دمشقکه بوییدنش شعله میزد به عشق
بگفت: «این بُوَد مزدِ دانایِ راهکه بخشد مرا فَرِ خورشید و ماه»
چو برداشت آن کیمیایِ گرانبرون شد زِ در مخفی از دیگران
زِ بازارِ عطارها، پُرشتابگذشت و نبُردی فریب سراب
به سویِ جنوبِ کهنشهرِ رازروان شد به امیّدِ رازی دراز
دیدگاهها
در حال بارگذاری...