سکانس 4
خوابِ زرین و ندایِ گنج
31 بیت
٭ ٭ ٭
به خوابش جهانی دگرگون و مستزمین محو و گردون زِ دیدش گسست
بیابانی از ماسه و ریگِ داغز داغش برامد گلستان و راغ
شن و ریگ رقصان به صد هایوهوچو موجِ سبُکسیر در جستوجو
سیاوش در آن موجِ زرین روانرهاگشته بیتن فراتر زِ جان
به ناگه در آن بیکران نور شدجهان از شکوهش پر از حور شد
بدید او یکی ذره چون آفتابرُبوده دلش را به دریایِ خواب
در افتاد در قطرهای، غرق شددر آن ذره، صد بحر در شرق شد
یکی مرغِ سیمرغسان پر گشادکلامش چو آواز در جان فتاد
که: «ای در قفس مانده بالی بزن!برون آی از این کهنهی پیرهن!
در آن وسعتِ بیکران ناگهانپدیدار شد طفلکی مهربان
یکی کودکی بود مینوسرشتتو گویی بیامد زِ باغِ بهشت
گرفت او به شادی دو دستِ جوانبگفت: «ای سیاوش! تو با ما بمان
بران سوی هامون که گنجی در اوستکه قدرش نداند بجز جانِ دوست
در این مرزِ دور و در این خاکِ تفتگهرها نهان است و باید که رفت
ببین کوه آتش در این سویِ دشتبه گردِ سرش مهرِ تابان گذشت
در آن خاکِ پنهان یکی گنجِ ناببشوید دلت را ز زنگار خواب
نه گنجی زِ یاقوت و نه سیم و زرکه جانیست پنهان به زیرِ حجر»
سیاوش در آن خواب حیران بشدچو گمگشتهای در بیابان بشد
بگفتا: «کجا؟ این نشان از کجاست؟کدامین بیابان چنین جانفزاست؟»
بپرسید: «این گنج و این جای چیست؟در این راه شیرین جلودار کیست؟»
به ناگه در آن دم که میخواست دیدنشانِ دقیقش زِ چشمش پرید
یکی رعد غرّید از آن دوردستجوانک زِ خوابِ خوشش باز رست
زِ جا جَست ناگه، دلش پر ز تابنفس تنگ و جانش پر از اضطراب
نگه کرد بر سقف و حیرت فزودخیالی پدید آمد و در گشود
هنوز آن صدا در سرش میدویدهنوز آن بیابان به چشمش پدید
بدینسان سه شب خوابِ او یار شددلش زین معما گرانبار شد
همان طفل و آن کوه و دشتِ عجببرافروخت در جانِ عطار، تب
سه شب کوه آتشفشان را بدیدنسیمِ نویدی زِ کامش وزید
سیاوش چو دید این نشانِ مُدامبیاورد رویا بر او این پیام
یقین کرد کین نُور از سویِ اوستبُوَد خواب پیغامی از کویِ دوست
دگر حجره بودش چو زندانِ تنگروانش به پرواز شد بیدرنگ
دیدگاهها
در حال بارگذاری...