سکانس 3
خانه، کتاب، و خفگی در آرامش
42 بیت
٭ ٭ ٭
چو خورشید زین گنبدِ لاجوردبه مغرب فرو شد به رخسارِ زرد
دکانها ببستند و غوغا نشستسیاوش زِ بندِ ترازو برست
روان شد به خانه به گامی گراندلش در پیِ راههایِ نهان
چو در حجرهیِ خویش تنها شتافتگره از رخِ خستهیِ خود بتافت
بیفکند آن جامهیِ مُشکبویکه بودی چو قیدی بر آن چارهجوی
به خانه رسید و به خلوت غنودکتابِ کهن را زِ نو برگشود
به کنجی یکی صندقِ آبنوسکه بودی در آن نقشِ شمس و شُموس
زِ جدّش رسیده کتابی کهنپر از رازِ آفاق و رمزِ سخن
سراسر سیاوش در آن خطِّ دوربُدی غرقِ در شعلههایِ بلور
همی خواند از بابِل و مصر و چینزِ شهری که گم شد به زیرِ زمین
ورق زد بسی دفترِ عهدِ دورکه یابد در آن جُرعهای از حُضور
بکاوید هر سطر و هر حرف راکه بیند مگر نُکتهای ژرف را
سرانجام در واژه شوری نبوددر آن بیتها بویِ نوری نبود
پدر دید فرزندِ خود را چنانتبه گشته در راز هفت آسمان
دلش سوخت بر حالِ آن نوجوانکه رویا ببردش زِ راهِ اَمان
بیامد به بالین و آهی کشیدبجز نقش غم، در ورقها ندید
بدو گفت: «این کاغذِ پاره چیست؟در این خطِّ کژ نان و کاشانه نیست
بنه این کتاب و ورق را بِبندبیاموز از این پیرِ بازار پند
کجا نان دهد بیتِ حافظ تو را؟به غیر از گدایی در این کوچهها؟
زِ حکمت نگردد قوی، جسم و جاننَیَرزَد ارسطو به یک تکه نان
رصد کردنِ اختر، افسانه استسُطُرلاب، گمراهیِ خانه است
نظامی نبافد قبایی به بَرزِ اشعارِ خیّام، ناید ثمر
کجا واژهها نانِ شب میشود؟کجا شعر، درمانِ تب میشود؟
ببین دستِ من پیرِ این کار شدکه با شیشهها مَست و هوشیار شد
دکانداری میراثِ اجدادِ ماستبنایش به آیینِ پیشینههاست
سیاوش مرو در پیِ سایههامکن سست از پی، همه پایهها
در این شیشهها نان و تقدیرِ توستکتابت گران بند و زنجیرِ توست»
سیاوش چو این طعن بابا شنیددلش از دکان و تجارت برید
بگفت: «ای پدر، عطرِ تو جانفزاستدلِ من ولی در پیِ ناکجاست»
بگفتا به خود: «ای تنِ در حصارتو را با زر و عطر، باشد چه کار؟
پدر بویِ گُل را به سکه فروختمن آنم که جانش به مجهول سوخت»
بگفتا: «چه سود از کلامِ قدیم؟چو جانم اسیر است در این حریم
پدر گنج را در درم، دید و بسمن اما در این عطر بینم قفس
پدر گفت: «در شیشهها بختِ توستهمین عطر و بو مایهیِ رختِ توست»
سیاوش بگفت: «ای پدر، جانِ من،نیرزد به بویی در این انجمن
تنِ من به بویِ گلاب آشناستسرم مستِ بویِ نَسیمِ صباست
بشویم به آب این غبارِ دکانهمی بگذرم زین زمین و مکان»
چو حرفِ دلش بر زبانش نشستزِ دکان و از قیدِ میراث، رَست
به جامه هنوز آن شمیمِ گلاببشد بارِ جانش به هنگامِ خواب
به اجبار، او سر به بالین نهادروان را به دستِ شب و سایه داد
به نقشِ جهان چشمِ خود را ببستبه دریایِ رویا زِ ساحل برست
در آن دم که چشمانِ او بسته شدزِ زنجیرِ این خاک وارسته شد
دیدگاهها
در حال بارگذاری...