سکانس 2
بازار، دکان، و زندانِ روزمرگی
21 بیت
٭ ٭ ٭
چو خورشید، زرینکمان را گشادسیاوش زِ خلوت قدم برنهاد
ببست آن گرانمایه دفتر به دردروان شد به بازارِ پُر خاک و گَرد
پریشان و لرزان و آشفتهحالبه بازار شد غرقِ فکر و خیال
قدم میزد اما دلش پیشِ یارنگاهش به آفاق و تن در حصار
سَرَش مستِ غوغایِ شورِ سحربه گوشش نوایی ز مرغی دگر
به ناگه رسید او به بازارِ تنگپر از هایِ صلح و پر از هویِ جنگ
صدایِ چکاوک در آن های و هوبشد گم میانِ تکاپوی کو
در آن غلغله جانِ او خسته بوددلش بر نوایِ دگر بسته بود
رسید او به دکّانِ دیرینِ خویشکه بودی چو زندانِ نفرینِ خویش
پدر داشت دکان زِ عطر و گلابپر از شیشههایِ خیال و سراب
درِ حجره وا شد به بویِ سپندبه چشم پدر عالمی دلپسند
پدر مستِ آن شیشههایِ گلابترازو به کف فارغ از هر عذاب
بگفتا به فرزند: «ای جانِ منچراغِ شبستان و ایوانِ من
ببین این ترازویِ بختِ من استتسلایِ هر رنج و سخت من است
بسنج این دو مثقالِ مشکِ خُتنبود برتر از صد هزار انجمن
بمان و بیاموز این رسم و راهتجارت بُوَد بخت را تکیهگاه
بمان در پناهِ همین بوم و بَرکمین کرده بیرونِ در، دردِ سر
ببین مشتری را که با نقدِ خویشبَرَد عطر و بخشد تو را سودِ بیش
قناعت کن ای جان دل بر همینکه آرامش است اصلِ روی زمین»
سیاوش در آن محفلِ عطر و بوبشد خسته از این همه گفتوگو
به شیشه نگاهی و دل سویِ دشتهمه عمر در حجره بیسود گشت
دیدگاهها
در حال بارگذاری...