سکانس 1
شیراز، بهار، و جوانِ ناآرام
22 بیت
٭ ٭ ٭
سحر زد سپیده به گلگشتِ نازجوانه به رقص و چمن در نماز
نسیم آمد و پرده از رخ کشیدتجلی به دامانِ هر کوه دید
هوا مستِ عطر و زمین نوبهارشکوفه فشانده به هر رهگذار
دیاری که خاکش، سراسر زر استنسیمش، عبیر گل کوثر است
زِ هر سو صدایِ هزاران غزلنوازد سر و جان، به شهد و عسل
درختانِ نارنج و عطرِ بهارشکوفه به هر گوشه، بیحد شمار
به شیراز، آن مهدِ شور و سرودکه هر سبزهاش سر نهد بر سجود
در آن شهر دور از غریو و فریبیکی مرد بود از تبار نجیب
بدان مرزِ سبزِ پر از رنگ و بودلی بود لبریزِ از آرزو
جوانی به نامِ سیاوش، دلیرکه در عقل و دانش بُدی بینظیر
به بازار و در بندِ سودا نبودبه جز با کتابش، هویدا نبود
به پیشِ کسان بود عطارِ شهربه باطن در او بود صد رازِ دهر
بشد غرقِ در قطرهای، مردِ راهبدید او در آن قطره، صد مِهر و ماه
دلش دفتری بود از بیت و پندنظر بسته بر جلوهیِ چون و چند
کتابش به دست و نگاهش به راهز خورشید پنهان گرفته پناه
سیاوش به ظاهر در این خاک بودهمانا دلش جُفتِ افلاک بود
نگاهش به مرغانِ در حالِ کوچجهان پیشِ چشمش خیالی و پوچ
بگفتی به خود: «ای تنِ ناتوانتو را نیست فرقی به این مردگان؟
چرا پایبندی به این خاکِ سرد؟تو جانت به پرواز عادت نکرد؟»
چو مرغی که بر اوج پر میکشیدسیاوش از این خاک سر میکشید
به رخسارهاش نورِ دانش پدیدولی در نهان دردِ هجرت تپید
سیاوش در آن شهرِ پر غلغلهجدا بود از این شور و این ولوله
دیدگاهها
در حال بارگذاری...