جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
حافظ، غزل به آینه چون رازدار شدهر واژهاش به خلوتِ دل بیقرار شد
هر بار پر زدم که بگیرم عنانِ اوچون باد، در حوالیِ معنی سوار شد
یک شب کنارِ پنجره دیدم خیال راکز دودِ شمع، چهرهنشینِ غبار شد
ما را به یک اشاره برآشفت و رفت و بازدر بیتِ ناتمام، شبی آشکار شد
گفتند عشق چیست؟ نگفتم؛ که ناگهاندیدم غزل، مقابلِ من اشکبار شد

موسیقی این غزل
حافظ
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشتبشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترمافکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یارحاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
با این همه هر آن که نه خواری کشید از اوهر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت
ساقی بیار باده و با محتسب بگوانکار ما مکن که چنین جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حریم درش نبردمسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعیهیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت
دیدگاهها
در حال بارگذاری...