جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
ای خواجه حافظی تو و ما راز گفتهایمصد قصّه زان دهانِ غزلساز گفتهایم
گو زاهد ار به خرقه بپوشاند عیبِ خویشدر پیشِ خَلق قصّهیِ او باز گفتهایم
صوفی به لاف دم زِ صفا زد به خانقاهما صافی از پیالهیِ دمساز گفتهایم
بر ما نبود حاجتِ ابرازِ بیش و کمشرحِ چنین فسانه به ایجاز گفتهایم
صد ننگ و نام خویش به عالَم درافکنیمچون خواجه حافظی تو و ما راز گفتهایم
حافظ
صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرسکاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچینکان جا همیشه باد به دست است دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برویعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیشپیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماندآدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت استای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برووز بنده بندگی برسان شیخ جام را
دیدگاهها
در حال بارگذاری...