جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
گرامی پیامی به بوی سلامیکزان مِهر تابد به هر صبح و شامی
به پاسخ فرستم درودی چو بادهکه در نایِ مِی زد، سرودِ مدامی
منم مستِ آن مَردمِ دیدهی توکه بر دل نَهَد نقشِ عهدِ دوامی
چو بر لب بر آید، خوش آن رنگِ لعلتنماند به جانم، دگر ننگ و نامی
بیا ساقی آن جامِ خیامیام دهکه افسونِ حافظ ندارد تمامی
حافظ
سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایانبدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن استز حد میبرد شیوه بیوفایی
دل خسته من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا میفروشندکه در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستندکه گویی نبودهست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامعبسی پادشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادتز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایتچه دانی تو ای بنده کار خدایی
تخیّل — پاسخ حافظ
(جواب فرضی حافظ به جوابیه — سروده رامین اسدی)
چو خیّام گوید به حافظ سلامیدمَد بویِ مِی در نسیمِ مدامی
ز سعدی عبیری ز گلزار برخاستکه دل میکشد سویِ سروِ خُرامی
سنایی اگر پرده از راز برداشتبشد نغمهاش همنوا با نظامی
ز اُنسِ دمش جانم از خویش برخاستچو از جامِ حق ریخت بر جامِ جامی
طیوران قدسی به اقلیم آفاقبجویند ره را ز عطارِ نامی
ز شمس آن نفس در سخن شعله افکندفرو ریخت در پرده سِحرِ کلامی
چو گفتی ز افسون، ببر نامِ حافظسخن را ز وی نیست برتر مقامی
دیدگاهها
در حال بارگذاری...