جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
کجاست خواجه که بیند شبِ گُمان که ندانم؟زِ کیمیاگرِ هستی جز این نشان که ندانم
به خاکبوسِ درت آمدم ولی به چه رویی؟که گم شدم درِ خود را در آن میان که ندانم
سوادِ نامهیِ پیرم، غریقِ نقطهیِ محویبخوان دوباره برایم بدان لسان که ندانم
فغان که آینهگردانِ شهر، پیرِ فسون شدچه گویمت زِ فریبِ رخِ جهان که ندانم
بخوان حکایتِ مستان به گوشِ هوش، نهانیچِنان بخوان که بمانم چنان چنان که ندانم
حافظ
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زرکشت چگونه ببندمدقیقهایست نگارا در آن میان که تو دانی
یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
دیدگاهها
در حال بارگذاری...