جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
خشتِ قصرت کِشد از خونِ دلِ خلق، حصارباد در دستِ تو مانَد ز همه دار و ندار
جامِ جمشید که در عکسِ رُخش لاله دمیدخونِ ساقیست که در خاک فشاندهست بهار
فرِّ فرخنده که بر بالِ فریدون بنِشستبادی افکند و گذشت از شکنِ زلفِ نگار
حافظا لافِ جهان بین که در این تختهی نردشاهِ مات است که افتاده در این کهنه قمار
برگِ عیشی بفرست از پیِ آسایشِ دلپیش از آن لحظه که بر خاک نهم سر ناچار
حافظ
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشیبی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشندچشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آنشرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکنور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیشکی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمایور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشانچند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این استهیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
دیدگاهها
در حال بارگذاری...