جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
نور صفا ز جان طلب، دولتِ جاودان طلبشهدِ طرب ز جامِ دل، لعلِ شکرفشان طلب
باده اگر طلب کنی، خیز و به سویِ خویش روساقیِ گلعذار را، در دلِ مهربان طلب
گر برود ز چنگ تو، قدرت و اختیارِ رهشاهدِ سوز و ساز را، بر رهِ بیدلان طلب
خنجرِ آبدار اگر، نیست تو را در این میاننعره بزن به اهرمن، شیردل ژیان طلب
گنجِ سخن تویی بیا، خازنِ حکمتت کجا؟طبعِ سخنگزار را، از دل پرفغان طلب
حافظ
گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کوباد بهار میوزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همیکند ولیگوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیستای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبادست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زدخصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزومردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت استاز غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
دیدگاهها
در حال بارگذاری...