جوابیه ۱ — رامین اسدی (مات یار)
سلام ما به تو خواجه که بر لبانِ سطورهزار میکده داری، هزار باغِ بلور
به جرعهریزِ کلامت قسم که بعدِ هزارهنوز میچکد از سطرِ تو شرابِ حضور
تو از تجلیِ مطلق سرودهای و مَنیکه ماندهام به تماشایِ سایههایِ عبور
نشانیِ تو در این شهرِ بینشان، غزل استگشوده مردمک نقطه ای دریچه به نور
به جایِ خرقه، بپوشان به ما حریر سکوتطنینِ سحرِ تو جاری ورایِ جانِ سطور
جوابیه 2 — رامین اسدی (مات یار)
کجاست پیکِ بشارت که نایِ باد صبانمیزند به منِ خسته پردهای ز سما؟
به گوشِ حافظ اگر دوش، غیب مژده بدادبگو تو چاره چه سازیم در غیابِ خدا؟
چراغِ صاعقه خاموش و ابرها دریاچه شد که آتشِ معراج شد غریقِ فنا؟
میانِ دایرهیِ شک، مدام میچرخیمنه در سر است هوایی، نه در جگر سودا
بیا و بارِ دگر بر طلسمِ واژه زنیمرَهِ گریزِ غریبی به گنبدِ مینا
حافظ
به جان پیر خرابات و حق صحبت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران استبیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن بادکه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینیمزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیبنوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مستکه نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمیکند دل من میل زهد و توبه ولیبه نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو استمگر ز خاک خرابات بود فطرت او
دیدگاهها
در حال بارگذاری...