← پروژه حافظ

جوابیه به غزل شماره 41 حافظ

جوابیه — رامین اسدی (مات یار)

شب است و سهمِ من از بخت بیم و تردید استدلم به سجده نشسته‌ست گرچه نومید است
نه هر که لب به قدح برد محرمِ حق شدچو حلقه‌ای ز دل افتاد ذکرِ توحید است
به غمزه‌ ای مژِگانت پیاله‌ام بشکستبگو چه غم که مرا جام، جامِ جمشید است
به قدر شب نگهی کن که حافظا شب قدرفزون ز هر چه که زاهد بگفت، امید است
به خالِ لب نرسد جز کسی که سوخت چو شمعسوادِ دیده‌ی ما مستِ نورِ خورشید است

حافظ

اگر چه باده فَرَح بخش و باد گُل‌بیز استبه بانگِ چَنگ مخور مِی که مُحتَسِب تیز است
صُراحی‌ای و حریفی گَرَت به چَنگ افتدبه عقل نوش که ایام فتنه‌ انگیز است
در آستینِ مُرَقَع پیاله پنهان کنکه همچو چشمِ صُراحی، زمانه خونریز است
به آبِ دیده بشوییم خِرقه‌ها از میکه موسمِ وَرَع و روزگارِ پرهیز است
مجوی عیشِ خوش از دورِ باژگونِ سِپِهرکه صاف این سر خُم جمله دُردی آمیز است
سپهر بر شده پرویزنی‌ست خون افشانکه ریزه‌اش سر کَسری و تاجِ پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظبیا که نوبتِ بغداد و وقتِ تبریز است

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...