← پروژه حافظ

جوابیه به غزل شماره 39 حافظ

جوابیه — رامین اسدی (مات یار)

«با پادشه بگوی که روزی مقدّر است»آنجا که فقر هست، گدا هم توانگر است
در پیشِ چَشمِ ما که به مِی شُسته‌ایم زهدخورشید، ذره‌ای است که در سایه مُضطَر است
تختِ زمرّدِ فلک از چَشمِ ما فتادآنجا که خاکِ مِیکده، اوجِ کبوتر است
دیروز اگر به نسیهٔ فردا، گریستیمامروز، نقدِ وقت، زِ صد گنج، خوش‌تر است
شیخا! مکش تو منّتِ خورشیدِ سایه‌سوزدر شامِ ما، خرابه‌یِ دل، ماهِ انور است

حافظ

باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است؟شمشادِ خانه‌پرورِ ما از که کمتر است؟
ای نازنین‌پسر، تو چه مذهب گرفته‌ای؟کِت خونِ ما حلال‌تر از شیرِ مادر است
چون نقشِ غم ز دور بِبینی شراب خواهتشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرّر است
از آستانِ پیرِ مغان، سر چرا کشیم؟دولت در آن سرا و گشایش در آن در است
یک قِصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجبکز هر زبان که می‌شنوم، نامکرّر است
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشتامروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
شیراز و آبِ رکنی و این بادِ خوش نسیمعیبش مکن که خالِ رُخِ هفت کشور است
فرق است از آبِ خِضر که ظُلمات جای او استتا آبِ ما که مَنبَعش الله اکبر است
ما آبرویِ فقر و قناعت نمی‌بریمبا پادشه بگوی که روزی مقدّر است
حافظ چه طُرفه شاخ نباتیست کِلکِ توکِش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...