جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
کدام خانه در این شهر، بیتِ خواجه ی ماست؟که خاک مُشک فشانش، عبیر مُلکِ خداست
برون درآی و به چشمِ فلک چراغ افروزنشان گوشه ی چشمت دریچه ی دل ماست
به شبنشینیِ رندان، چو پرده بر فکنیبرآ به بامِ فلک، بین که خود حجابِ ضیاست
به خلوتی که در آن سرنوشتِ ما رقم استورقسیاهیِ شِحنه، غبارِ بادِ هواست
مَشوی زنگِ شکایت ز رویِ آتشِ ماتنورِ سینهٔ روشن، ز آهِ آینههاست
حافظ
ز در درآ و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مبازپیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جانبیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمیفشاند نوربه بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلسبه تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگمبه یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواندکرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقیتو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمالبیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبودحوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان دهبدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویانز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
دیدگاهها
در حال بارگذاری...