جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
نقشِ دغا به جلد دغلکار میزنندما را به جُرمِ دل به سرِ دار میزنند
خُم در میان خرقه به انکار داشتندامروز بانگِ سُبحه به بازار میزنند
آن جا که نقدِ جنّت و حور است در سبوبر نسیههایِ وعده چه معیار میزنند؟
گویند پایِ خود ز گلیمت برون مکندستِ طمع به شاخِ سپیدار میزنند
ما نامه را سپید به محشر میآوریمکآن نقش را به جُبّه و دستار میزنند
حافظ
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیموین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه مینهیمدلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهندغلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیانغارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمانروزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویستمستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نوگوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدنپای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
دیدگاهها
در حال بارگذاری...