جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
ز برقِ روی تو در جان شرارِ عشق بماندبه شامِ زلفِ تو بر دل غبارِ عشق بماند
نسیمِ صبح برآمد، کجاست مژدهی وصل؟که در هوای تو چشمانتظارِ عشق بماند
عقیق شد دلِ سنگم ز لعلِ شکّرخندچو مُهرِ نام تو بر اعتبارِ عشق بماند
بگوی حافظ از این سِحرِ غمزه با عاقلکه عقل رفت و به دل اختیارِ عشق بماند
بشوی نقشِ دوعالم ز لوحِ خاطر و باشکه بر صحیفهی هستی، نگارِ عشق بماند
حافظ
شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وصالبیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
اَحادیاً بجمالِ الحبیبِ قِف وانزِلکه نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
حکایت شب هجران فروگذاشته بهبه شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پردهٔ گلریز هفت خانه چشمکشیدهایم به تحریر کارگاه خیال
چو یار بر سر صلح است و عذر میطلبدتوان گذشت ز جور رقیب در همه حال
به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگکه کس مباد چو من در پی خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولیبه خاک ما گذری کن که خون مات حلال
دیدگاهها
در حال بارگذاری...