جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
دلی ز عالم و آدم گسسته ما را بسشکستهکشتیِ در خون نشسته ما را بس
به دورِ آتشِ حسرت خوشیم و دم نزنیمکه داغِ لاله در این طرفِ بسته ما را بس
زِ شطِ مِی بگذشتی و خوش برآسودیببخش خواجه که این عهدِ خسته ما را بس
در این غبار که راهِ نفس بر آینه بستصفای خاطرِ از خود بِرَسته ما را بس
غزل به غایتِ اندوهِ خویش چون برسیدسکوتِ فاش و زبانِ شکسته ما را بس
حافظ
بیا و کشتی ما در شط شراب اندازخروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقیکه گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطامرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامیشرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کننظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیمشب اگرت آفتاب میبایدز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارندمرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلتبه سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
دیدگاهها
در حال بارگذاری...