جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
حافظا بیرخِ او دعویِ دیدار مکنبیعمل تکیه به تقدیر و به پندار مکن
بند از پایِ خرد واکن و زنهار بدارخوابِ غفلت طلب دولت بیدار مکن
گر سحر باز نیارد خبرِ یار مترسناله را جایِ عمل همسفرِ کار مکن
راه چون دور نماید تو ز همّت منشینسستیِ پایِ طلب عذرِ گرفتار مکن
پیر اگر جام دهد حرمتِ آن جام بدارمستیِ بادهٔ خام سرِ بازار مکن
حافظ
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببرخرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلاگو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهاتای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکشدیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل استدیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسیمزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بدهوان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش میگفت به مژگان درازت بکشمیا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یاربرو از درگهش این ناله و فریاد ببر
دیدگاهها
در حال بارگذاری...