جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
حافظا وعظ اگر جامهٔ کردار شودرندی آن است که بیدعویِ بسیار شود
هر که افتاد ز پای و نفسی یار نداشتدستِ او گیر که این نقش دگربار شود
جنگ غوغای نفس با نفسِ خویشتن استصلح آنگه که خود از خویش خبردار شود
نه به زر منزلتی هست نه در نام و نشانمنزل آن بِه که گرانمایه سبکبار شود
خواجه ما منزلِ خود در گذرِ باد بریمباکِ ما نیست اگر وعده ی دیدار شود
حافظ
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشودتا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر استحَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود
گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیضور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود
اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای دل! خوش باشکه به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود
عشق میورزم و امّید که این فَنِّ شریفچون هنرهایِ دگر، موجب حِرمان نشود
دوش میگفت که «فردا بدهم کامِ دلت»سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حُسنِ خُلقی ز خدا میطلبم خویِ تو راتا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نَبوَد همّتِ عالی حافظطالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود
متن غزل شماره ۴۵۱ حافظخوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوریآن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوریدر کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکریساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربریدر شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذریسلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندرییک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داورینیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوریحافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
دیدگاهها
در حال بارگذاری...