← پروژه حافظ

جوابیه به غزل شماره 240 حافظ

جوابیه — رامین اسدی (مات یار)

بذرِ خاموشِ امید از دلِ غمناک شکفتخاطری جامه دران زآتش آن خاک شکفت
موسم رویش تاکم به اشارت بگذشتنَفَسِ باد صَبا باده سرِ تاک شکفت
دوش گویی ز دلِ شب نَفَسِ صبح دمیدپرده افتاد و دوصد راز در افلاک شکفت
آن‌چه در پرده‌ نهان شد به تماشا برخاستگل به آذینِ زمین دیده به ادراک شکفت
حافظ ار جامه ی خود در نیک نامی بدریدگو چه باک آنکه گلش با بدنی چاک شکفت

حافظ

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزیدوجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌امبار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید
قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروختباده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوشمن همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغاز کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باکجامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفتوین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشقگوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زداین قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...