جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
حافظا، ماهِ تو در شامِ گَمان میماندسایهیِ قدّ تو بر سقفِ امان میماند
تو که در خلوتِ خود، بزمِ جهان میچیدیشوکتِ رندیات اِستاده، دوان میماند
یادِ ما کن که در این مَرتبه، مبهوتِ توایموین تمنا به لبِ تشنهلبان میماند
لبِ ما مستمع و گوشِ تو در نجوا بودراز، آن نیست که در ظرفِ بیان میماند
به غزل، نامه نوشتیم و دمیدیم به نایپاسخِ سبزِ تو در روحِ زمان میماند
حافظ
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بودرقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشتمعجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انسجز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروختوین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادبآن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدیدر میان من و لعل تو حکایتها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستیدر رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مستوآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راستنظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
دیدگاهها
در حال بارگذاری...