جوابیه ۱ — رامین اسدی (مات یار)
ما غبارِ فقر را ای عارف از سر ریختیمصد قدح بر نه فلک از خونِ باور ریختیم
ما نه حافظ بر کلامیم و نه بر اَسرارِ غیراز ازل این ارغوان ساقی به ساغر ریختیم
واعظ از سودِ بهشت و مصلحت افسانه گفتلیک ما بر لعلِ دل ای بلبل اخگر ریختیم
تختِ شاهی را که بر باد است ای سلطان ببینسرمهیِ حیرت به چشمِ چرخِ اخضر ریختیم
آسمان سقف است و ما در حیرتِ بیسقفییماوج را ای خواجه، از این سقف برتر ریختیم
جوابیه 2 — رامین اسدی (مات یار)
«قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر میکنند»ساغرِ سرشار را با چشمِ تر، سر میکنند
ای لسانالغیب! برخیز و ببین این فرقه راکین چنین با نامِ تو غوغایِ محشر میکنند
در کویرِ بوم، آوازِ قناری جرم شدکافرانِ عشق، دعویِ پیمبر میکنند
رند اگر در پرده مانَد، عیبِ نقاشان مگیرصورتِ بیروح را این قوم، باور میکنند
بیدلِ شوریده را گفتند رازِ عشق چیست؟خنده زد کاین قصه را دیوانهها سر میکنند
حافظ
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنندچون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند!
مشکلی دارم، زِ دانشمندِ مجلس بازپرستوبهفرمایان، چرا خود توبه کمتر میکنند؟
گوییا باور نمیدارند روزِ داوریکاین همه قَلب و دَغَل در کارِ داور میکنند
یا رب این نُودولَتان را با خَرِ خودْشان نشانکاین همه ناز از غلامِ تُرک و اَسْتَر میکنند
ای گدای خانِقَه، بَرْجَه که در دِیرِ مُغانمیدهند آبی و دلها را توانگر میکنند
حُسنِ بیپایان او، چندان که عاشق میکُشدزمرهٔ دیگر به عشق از غیب سَر بَر میکنند
بر درِ میخانهٔ عشق ای مَلَک، تسبیح گویکاَندر آنجا، طینَتِ آدم مُخَمَّر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت«قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر میکنند»
دیدگاهها
در حال بارگذاری...