جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
لب فروبستم و در سینه بهجز زهر نبودعمر بگذشت و مرا راه به آن شهر نبود
عقل خاموش یقین خسته دل آواره بماندگوهر افتاد ز کف دیده سوی بحر نبود
حافظا قصه چنین بود که با گردشِ دهرراه گم شد ز درون خود گنه دهر نبود
راهِ دریا ز نظر دور شد از دیدهٔ مادر بیابانِ طلب زمزمهی نهر نبود
نه دری باز شد از یار نه بندی به غضباین میان با دلِ ما آشتی و قهر نبود
حافظ
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردبه وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبولبنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلکرهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسدنالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحرآشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کارزان که چالاکتر از این حرکت
باد نکردکلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکردمطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکردغزلیات عراقیست سرود حافظ
دیدگاهها
در حال بارگذاری...