جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
صبا در پرده گفت اما شنیدیمز پیرایه به عریانی رسیدیم
من و تو نقش اسراریم حافظکه با کِلکِ ازل در خون کشیدیم
نوا در پردهی بلبل غمی بودبه عشق روی گل بر جان خریدیم
میِ بیرنگ در جامِ خمار استبه باغ عشق مِی گلرنگ چیدیم
صبا و غنچه و بلبل فسانهستچه افسونها بدین افسانه دیدیم
حافظ
سحر بلبل حکایت با صبا کردکه عشق روی گل با ما چهها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتادوز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینمکه کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالمکه با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بودور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهیکه درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبلگره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغانتنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشانکه حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با منکمال دولت و دین بوالوفا کرد
دیدگاهها
در حال بارگذاری...