سکانس 9
یافتن مرکب و آغاز راه
12 بیت
٭ ٭ ٭
به «کویِ بیاتان» سیاوش شتافتکه در آن، یکی مادیان را بیافت
سوارش، یکی ساربانِ فقیرکه بودی به رخساره، چون جانِ قیر
بگفت: «ای جوان، این سبکسِیرِ مابَرَد جانِ تو، تا به دِیرِ خدا
اگر چه تکیده، ولی پُرتوانبشوید غبارِ رَه از بازوان»
سیاوش بدادش یکی کیسه زربیاراست اسبی، سِزایِ سفر
نگه کرد بر چشمِ آن مادیانکه رازی نهان داشت در مَردُمان
بگفت: «ای رفیقِ شبِ تارهامتویی مَحرمِ جانِ آوارهام
تورا نام کَردم "نَسیمِ سحر"بِـبَر از مَنِ خفته، سویش خبر
بران بر بیابان و گَردَم بشویبِـتاران از این تن، غمِ پیشِروی»
نوازش بر آن یالِ سیمین کشیدتو گویی در آن، بویِ هجرت چشید
ببست او بر این مَرکبِ تیزگامدِگر باره توشه، به صد احتشام
کمی نان و خرما و مَشکی زِ آبکه جان را بدارد زِ رنجِ سراب
دیدگاهها
در حال بارگذاری...