9

سکانس 9

وداع با شیراز و عبور از دروازه

15 بیت

٭ ٭ ٭
چو نزدیکِ دروازه‌یِ شهر شددلش غرقِ آشوب و چون بَحر شد
نگاهی به پشتِ سرِ خویش کردیکی ناله از جانِ پُر ریش کرد
بدید آن مناره بدید آن چمنکه بودی پناهش، نشانِ وطن
به یاد آمدش قولِ پیرِ بصیر:«مباش اندر این بندِ راحت، اسیر!
اگر تشنه‌یِ گنجِ جانی، بیاکه پیرت نموده رَهِ کبریا»
بیاورد آن هدیه‌یِ پیر راکه برخوانَد اسرارِ تقدیر را
چو با فال دیوانِ شیرین زبانبراید زِ خورشیدِ پنهان نشان
به نامِ حقیقت ورق را گشودکه بیند در این ره چه بایست بود؟
بیامد به لرزه یکی فالِ نابکه شُست از دلش وحشت و اضطراب:
«بیا تا گل و مِی به ساغر کِشیمفلک را به طرحی نو اندر کِشیم
بباید گذشتن که این مُلک دوربُوَد پر زِ غوغا و مستی و شور»
سیاوش چو این پندِ حافظ شنیدزِ دل بند تردید و ظن را برید
زِ دروازه بگذشت و با جانِ پاکببرید دل را از این آب و خاک
به پشتِ سرش ماند برجِ فصیلبه پیشِ رُخَش جاده‌ای بی‌بدیل
بُرید از گلاب و زِ نسرین و نازروان شد به صحرایِ تفتان گداز

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...