جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
عکسی زِ رویِ توست که در جام میتپدمهتاب دم دمان به لبِ بام میتپد
حافظ مگو ز هجر که این خون گرم تودر سطر سطرِ دفترِ ایّام میتپد
آن گلبن سحر که رخش نورِ دیده بوددر رگرگِ شکوفه دلارام میتپد
بر تارِ زلفِ او که شدی صید غم مخوردل پَرپَر است و بر درِ این دام میتپد
نقشِ گلیمِ ماست که در تار و پودِ توبا نبضِ کِلک، سرخ و سیهفام میتپد
حافظ
از من جدا مشو که توام نور دیدهایآرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقانپیراهن صبوری ایشان دریدهای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنکدر دلبری به غایت خوبی رسیدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمانمعذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظابیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای
دیدگاهها
در حال بارگذاری...