جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
بیا ساقی که شد هستی پدیداربهِ بختِ مِیپرست و چشمِ بیدار
"الا ای طوطیِ گویایِ اسرار"مگو با ما حدیثِ چرخ و پرگار
سخن سربسته گفتی با حریفاندریغا سوختیم از داغِ تکرار
به هشیاران مگو از بختِ خفتهکه ما خوابیم و بیدار است دیوار
مُدام ار این ملالِ بندگی بودبِنه ساغر، که پیر است و گنهکار
حافظ
الا ای طوطی گویای اسرارمبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاویدکه خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفانخدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابیکه خواب آلودهایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطربکه میرقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می افکندحریفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمیبخشند آبیبه زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهل درد بشنوبه لفظ اندک و معنی بسیار
بت چینی عدوی دین و دلهاستخداوندا دل و دینم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستیحدیث جان مگو با نقش دیوار
به یمن دولت منصور شاهیعلم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی به جای بندگان کردخداوندا ز آفاتش نگه دار
دیدگاهها
در حال بارگذاری...