جوابیه — رامین اسدی (مات یار)
بگردان جامِ جانآرا بنوشان ساقیا ما رامیِ صافی که برشوید دل از نقش و بقا ما را
ز یک سو بانگِ پرهیزی وزان سو آتشِ ذوقیبه کار عقل و عشق ای دل نمودی مبتلا ما را
چو کار از دستِ عقل افتاد و دل بر موج بسپردیمبه گردابی نیندازد خدا بی ناخدا ما را
ز بویِ دوست برخیزد شراری در دلِ خاموشبَرَد این شورِ پنهان از دو عالم تا کجا ما را؟
"حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ"به این یک حکم بردی تا ثریا حافظا ما را

موسیقی این غزل
حافظ
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخرنهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظمتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
دیدگاهها
در حال بارگذاری...