نیمایی

ژرفاک

1404-10-09

٭ ٭ ٭

شب آمد چیره شد خورشید بنشست و...

فلک در خون نشست و کوه بگسست و...

در این ظلمت که راهی نیست جز ماندن

بدان آیین که ماندن مردگی هست و...

جهان غرق است در یک شومِ شیطانی

همه عالم به چشمم تیر و تار است و...

گریزی نیست، از این مسلخِ ویران

که صورت ماند و معنا رفت از دست و...

من و این ترس و این پایانِ بی‌پایان

دریغا سرنوشتم، پست و پوچ است و...

صدایِ بالِ کرکس می‌رسد از دور

اجل در سفره‌ی او مستِ مست است و...

فرو بلعیده‌ ما را کامِ این ژرفاک

و چرخ باور اندر گِل نشسته است و...

تو از آن سویِ سقفِ غار، تَنهایی

تَماشا می‌کُنی وین سقف، سست است و...

به تدبیرِ تو این بیراهه شد آغاز

که هر سویی که رفتم، راه بسته است و...

نشانی‌ها نوشتی بهرِ هر بن‌بست

نصیبِ رهروان، بی‌شک فریب است و...

... خداوندا!

بدین شوکت،

درین کسوت،

چه بی‌کس تو،

چه بی‌کس تو.

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...