سیب بابک
1398-05-12
بابک — دوست دانشمند و نویسنده و شاعرم — سیب خیلی دوست داره. اون روز سیبش رو رو میز آشپزخونه جا گذاشته بود.
⁕ ⁕ ⁕
سیبم رو جا گذاشتم
رو میز آشپزخونه
کلی برنامه داشتم
همهاش حالا میمونه
روز قشنگِ بی سیب
فکر میکنی آسونه؟
مث بوس بی سیگار
آدم خمار میمونه
از فکر ترشیت ای سیب
دارم میشم دیوونه
نازت کنم بوت کنم
گاز گیرمت ز گونه
آدم بیفته تو چاه
زیر کامیون بمونه
پنچر بشه یا چلاق
ولی بی سیب نمونه
⁕ ⁕ ⁕
من هم در جواب نوشتم:
⁕ ⁕ ⁕
این انتخابت نبود
که سیبت رو میز جا موند
سیب رو خیلی دوست داشتی
ولی امروز گل کاشتی
فکرت لابد مشغول بود
رفتی بیرون خیلی زود
شاید آرش کارت داشت
یا کاوه سیب رو برداشت
ژیلا شاید هولت کرد
حواست شد کلا پرت
یا این که این تخته نرد
دلتو حسابی تنگ کرد
این چیزا خب پیش میاد
کمم نه خیلی زیاد
همیشه که نمیشه
دل آدم راضی شه
بازم خوبه که آدم
وقتی میگه افتادم
تو چاله و درد سر
میاد بیرون پخته تر
گاهی همون گوداله
تهش خیلی باحاله
این که فقط یه سیبه
زندگیم رو شیبه
بالا و پایین داره
این کار روزگاره
دست تو نیست به هیچ وجه
انقده تو نکن لج
انتخابی تو کار نیست
همیشه آدم سوار نیست
سهراب وقتی که تب داشت
تقصیر مهتاب نذاشت
حجم گلش زیاد شد
از تبش کلی شاد شد
ماه رو از نزدیکتر دید
سهره براش خرامید
اینو باید بدونی
وقتی بی سیب میمونی
یا اینکه بعضی وختا
میفتی از درختا
غصه برات نباشه
همین کاسه و آشه
به قول اون کاشیه
یاواش یاواش خب میشه
گاهی هم آدم سیبش
میفته از تو جیبش
گاهی هم پنچر میشه
یا تو کاری خر میشه
خوبه تو این زندگی
به زندگی بد نگی
بهش بگی دمت گرم
نمیشه همش چرب و نرم
بگی زندگی اینه
گاهی به آدم می...
باید منو ببخشید
قافیه یهو تنگید
از ادب کمی دور شد
اینجوری خودش جور شد
دیدگاهها
در حال بارگذاری...